اردیبهشت ۸٦
آمار وبلاگ
RSS 2.0
صالح مشطط : قسمت نهم
خدایا چه اتفاقی افتاده است . زنده هستم یا مرده اگر زنده ام چرا توان تحرکم نیست و اگر به دیار باقی شتافته ام پس اینهمه درد و رنج چیست خدایا این چه شرایطی است که پیش آمده کجا هستم به کدام جبهه و محور آمده ام همراهانم کی هستند . چرا کمک نمی کنند و چرا اینجا کسی نیست و چرا گرمی دستی که زیر بازوانم را بگیرد احساس نمی کنم . خدای شکایت به که برم اصلا من کجا هستم و چه می کنم . گوئی تمام دنیا خراب شده است
نه می توانم فریاد کنم و نه کسی را در اطرافم احساس می کنم که صدایش کنم کم کم در می یابم که در چاله ای نسبتا بزرگ افتاده ام کم کم با مشقت زیاد چشمم با باز می کنم همه چیز در اطراف تار و نیمه تاریک است و کم کم نگاهم را به اطراف نزدیک می اندازم و متوجه حضور د حد فاصل رود خانه و خاکریز دشمن درون چاله ای افتاده ام . خواستم حرکت کنم که صدائی محکم و با کریه فیاد زد مواظب باش و تکان نخود و از جایت بلند نشو . به سختی جواب دادم کمکم کن کمکم کن . ترا بخدا کمکم کنید . باز هم صدا بسختی به گوشم می رسید که کمکت می کنیم مقاومت کن و چیزی نیست الان کمکت می کنیم سعی کن مقاومت کنی . درد در همه وجودم ریشه دوانیده بود با سختی و مشقت زیاد دستم را به نزدیک صورت آورده و با ساعدم گوشه چشمم را مالیدم شاید بهتر بتوانم ببینم . و چشم باز کنم . آنقدر سخت و ناراحت کننده می گذشت که گوئی زمان متوقف شده است معلوم نبود الانی که می گفتند کی فرا می رسد . دور و برم را نگاهی انداختم گوئی در چاله ای قرار گرفته که اطرافم پر از مینهای گوجه ای و کتابی بود نگاهم به پای راستم افتاد خون فوران می کرد اثری از پنجخ و مچ پایم نبود و فاصله مچ پایم را تا ساق آن استخوان لخت شده بود . بسیار وحشتناک بود و غیر قابل تحمل با هر سختی و مشقتی بود نگاهم را به پای چپم انداختم تماما غرق در خون شده بود دست راستم نیز از این قرار ترکشهائی که به صورتم اثابت کرده بود مانع تمیز کردن صورتم می شدند تا ببینم و بفهمم که چکار باید بکنم و رمق از بدنم می رفت و تاب و توانم را از دست می دادم و من که سابقه مجروحیت داشتم و لحظات بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودم اینبار درمانده بودم که با این وضعیت چکار کنم. با هر مشقتی بود آستینم را با دست چپم که سالمتر و توتن داشت جدا کرده و محکم ساعد پای راستم را بستم تا لااقل بتوانم از خونریزی شدید جلو گیری کنم .اطرافم مملو از مین بود و نمی توانستم حرکت کنم و از طرفی رگبار تیرهای مستقیم نیروهای دشمن امان هر جنبنده ای را بریده بود . احساس درد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد بطوری که تحمل آن برایم غیر ممکن می نمود . با هر مشقتی بود تعدادی از مینهای اطرافم را بهرداشته و یکی یکی به دور تر بخصوص داخل آب پرتاب می کردم که انفجاری دیگر را شاهد نباشم . همه وجودم را درد فرا گرفته بود با هر مشقتیکه شده خود را قدری به سمت عقب حرکت دادم . کم کم فریاد می کشیدم و طلب کمک می کردم و لی دریغ از پاسخی که به ندایم جواب بدهد و دریغ از توانی که به کمکم بیاید نیروهای دشمن که مین گذاری خود را موفق می دیدند که به نحو احسن عمل کرده است اینبار هلهله کنان رگبارهای خود را نثارما ن می کردند کم کم با هر مشقتی که بود خود را به پائین شکستگی رساندم و صدا می زوم و کمک می خواستم . متوجه شدم که یکی از بچه های همرامه بصورت سینه خیز خود را به بالای شکستگی رسانده اما از تیر مستقیم و رگبار دشمن در امان نیست . سعی می کرد که آرامشم دهد و دلگرم سختن می گفت و الان کمکت می کنم . نگران نباش حتما نجات خواهی یافت ، بچه ها برانکارد آورده اند نگران نباش الان به عقب تخلیه می شویم و غیره . حوصله ام از این همه حرافی به سر آمده بود و از درد به خود می پیچیدم . با ناراحتی و درد و رنج به او نهیب زدم کمک کن تا از این چاله بیرون بیایم و از این همه میدان مین خود را برهانم . او که نمی توانست به پائین بیاید و کمک کند ولی از پشت سر یقه ام را محکم گرفت و به سمت بالا می کشید و من که از پای راست محروم شده بودم با مقدار توانائی که در پای راستم مانده بود کمک می کردم و خود را به عقب هل می دادم و دائم مواظب میدان مین اطرافم بودم تا انفجاری دیگر رخ ندهد .
لحظه ها هر کدام به سالها مبدل شده بودند و کای از پیش نمی بردیم . با هر مشقت و سختی بود خود را به بالایدیواره و چاله رساندم و بصورت دراز کش سعی می کردم که حرکت کنم ، درحدود سه کیلومتر از نیروهای خودی فاصله داشتیم و من درمانده بودم که این سه کیلومتر را چگونه باید زیر دید و تیر دشمن به عقب بر گردم و تا آن موقع که به عقب برسم دیگر جنازه ای بیش نخواهم بود . محمود که یقه ام را محکم چسبیده بود و مرا ول نمی کرد و دائم گریه می کرد و می گفت ترا بخدا کمک کن از این مخمصه بیرون رویم ببین چیزی نمانده و الان می رسیم و با مشقت تمام مرا به روی زمین با سینه خیز می کشید و من هم کمک کی کردم . دست چپ و پای چپم و ضعیت بهتر ی داشتند و می توانیتم از آنها کمک بگیرم . از اینرو هردو با هم بصورت سینه خیز به سمت عقب حرکت می کردیم. گلوله بارانخمپاره دشمن هم شروع شده بود و نقطه به نقطه اطراف انفجار را گلوله می زدند . و هر لحظه احتمال انفجاری در نزدیکیمان می رفت تا باقیمانده ر مقمان را از بین ببرد . و خدا خدا می کردیم تا بتوانیم از این مهلکه جان سالم بدر بریم هر چند که روزگار پیش چشمانم تار تار شده بود و ابهامی عمیق در وجودم ریشه دوانیده بود که مگر من می توانم با این وضعیت کنار بیایم و مگر من آرام و قرار داشتم تا بتوانم این شرایط جدید را تحمل کنم . گاهی فریادی از درون خطابم می کرد که آیا می توانی ادامه دهی حال اکنون که این همه جراحت و نقص عضو را با جان خریده ای . اندکی سست می شدم و بازگشتم را بیفایده و بی خاصیت می دیدم . تمام دردها از یکسو و ناامیدی در رسیدن به عقبه از سوئی و یاس و نومیدی اینگونه باز گشتن از سوئی دیگر وجودم را می آزرد و نمی توانستمتحمل کنم زخم خورده ای بلا تکلیف بین مرگ و زندگی بودم نمی دانستم چه بکنم و چگونه جان خویش برهانم .
ای زمان تو شاهد باش که من از هیچ کوششی دریغ برای دفاع از حق و حقیقت فرو گذار ننمودم - و ای زمین تو شاهد باش که تازه از زخم جراحات قبل باز گشته و در سرزمین درد و رنجی دیگر از مناطق اشغال شده ات قدم گذاشتم . تن رنجورم را سپر بلای میهن و مردمم در راه آرمان و هدفم نمودم . ای اشکها شاهد باشید که در حسرتی جانکاه از رفتن و دردی غیر قابل تحمل از ماندن به سراغتان نیامدم و حسرت یک آخ را هم بدل دشمن گذاشتم . و ای عشق تو شاهد باش که دیوانه وار به سوی گمشده ام اوج گرفته و بار سنگین تردید و دودلی نتوانست از حرکت بازم دارد و با همه وجود بسویش به پرواز در آمدم . ای دردها شمارا بخدایتان قسم می دهم تمام همت خود را بکار بندید تا شاید بتوانید بر اراده طوفانیم غالب شده و وجودم را با یک اظهار عجز و نا توانی آلوده کنید . لاشخوران آسمان را بزمیو شور و حالی است . امشب را می خواهند به میهمانی کرد هم بیایند و برتن رنجورم چنگ و منقار زنند . آسمان خود را بیش از حد به زمین نزدیک کرده گوئی می خواهد قفس وجودم را هرچه تنگتر و تنگتر کند . هرگز تصور نمی کردم که روزی به اینصورت بین بودن و نبودن دست و پا زده و آرزوی هیچکدام را نداشته باشم . از یکسو بودنی به اینصورت مفلوک و نا کار آمد و از سوئی ترس از مرگ و آینده ای بسیار مبهم از پرونده ای تاریک .
با همه مشقت و ناتوانی خود را به کمک محمود چند متری به عقب کشاندیم و از تیر اندازی های مداوم دشمن نیز کاسته شده بود محمود نشست و بدون سرو صدا و اشاره گفت خود را به به پشت من بینداز و با هر مکافاتی بود این کار را کردم و بصورت نیم خیز مقداری دیگر از راه راپشت سر گذاشتیم تا به بچه های تامین رسیدیم . یکی از افراد گروه سراسیمه خود را به عقبه رسونده و برانکارد آوزپرده بود و آقای پالیزبان که مسول خط پدافندی بود هم خود را به محل درگیری رسانده بود او فردی دانا و توانمند و پر کار بود وبه سرعت کارها را راست وریست می کرد . تقریبا خونی در بدنم نمانده بود و تشنج بر تمام پیکرم مسلط شده بود و بصورت یک خط در میان بیحال می شدم - یکی از بچه های پست امداد به هر صورت ممکن باد پیچی می کرد و علی بیباک هم برای کاستن گرما چفیه خود را خیس می کرد و بر پیشانی و گاهی صورتم می مالید قطعه ای از پاشنه ام بوسیله نواری نازک از ساق پایم آویزان بود و همانند پاندولی حرکت می کرد و این حرکت برایم مرگ آور شده بود به بیباک گفتم ترو بخدا این یک تیکه را هم قطع کنید که جانم را به لب رسانده و آزارم می دهد . او دائم گریه می کرد و بر جان و جسم من افسوس می خورد . عطش و تشنگی برهمه وجودم مسلط شد و درخواست قطره ای آب را می نمودم - بیباک همان چفیه نمناک را بر روی لبانم کشید . با ناله توئم درد و رنج و صدای بلند گفتم کمی آب به من دهید .
پالیزبان گفت الان آب برایت مناسب نیست بهتر است تحمل کنی - سختی راه تمام شده است و به آخرای راه رسیده ایم کمی دیگر تحمل کن. کم کم بیهوش می شدم و کم و بیش افراد را بصورت تار و تاریک می دیدم . با هر سختی و جانکندنی بود به عقبه رسیدیم

و آمبولانس آماده و انتظار می کشید ، به محض دیدن آمبولانس اولین درخواستم قطره ای آب بود که عطش جانم را فرو نشاند ولی پرستاران و همراهان امتناع می کردند . درد دیگر برایم تاب و توانی نگذاشته بود و برایم طاقت فرسا شده بود که گرمی آمپولی بر پیکر زخم خورده ام آرامشی دمید و آرام و بی حرکت دراز کشیده و وارد آمبولانس شدم . به بیمارستان رسیدم . اثر آمپول مسکن مرا بدون دغدغه به بیمارستان پایگاه چهارم شکاری رساند . ولی کم کم درد بر مسکن ها برتری و غالب گشت لحضه ها به کندی که گوئی قرنهای متمادی هستند می گذشت . علاوه بر پای راستم که قطع شده بود ، پای چپ و دست راستم هم آسیب فراوان دیده بودند . لبانم خشکی طاقت فرسائی داشت و با اشاره و تکان دادن دست طلب آب می کردم . با اینکه درک درست و حسابی از دور و برم نداشتم ولی در می یافتم که پرسنل بیمارستان سراسیمه به هر طرفی می روند و ابزار و لوازم لازم را تهیه می کردند .
پيام هاي ديگران ()
شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦امید مهاجر
حماسه عاشورا
حماسه عاشورا

در زمان سيّدالشّهداء(عليهالصّلاةوالسّلام) آن فداكارى و شهادت بزرگ، ارزش مضاعف داشت؛ چون حقيقتاً در آن روزها محصول زحمات پيامبر(ص) در حال از بين رفتن بود و فداكارى حسينبنعلى(ع) و ياران آن بزرگوار، مانع از چنين كارى شد.
بعضى از زمانها اين گونه است كه مجاهدت در راه خدا و شهادت در راه او، ارزش مضاعف دارد و دو برابر و چند برابر است. مثلاً يك ظرف آب گوارا كه در حالت طبيعى هم با ارزش است، اما در يك تابستان گرم، آن هم براى انسانى كه مدتى تشنگى كشيده، بخصوص اگر آن انسان بيمار هم بوده و در جايى باشد كه آب در آنجا كم است، اين يك ظرف آب گوارا چند برابر ارزش پيدا مىكند. بنابراين، همه جا قيمتها يكسان نيست، بلكه شرايط متفاوت است.
يقيناً يكى از مناسبتهاى مهم جمهورى اسلامى - كه بسيار هم داراى تناسب است - همين روز اسرا و مفقودان است كه با خاطرهى تاريخى آن مناسبت دارد. همه مىدانيد كه در روز يازدهم محرّم، يكى از عظيمترين فاجعههاى تاريخ اسلام به وقوع پيوست. اسارتى اتفاق افتاد كه نظير آن را ديگر ملت و تاريخ اسلام نديد و به آن عظمت هم نخواهد ديد. كسانى اسير شدند كه از خاندان وحى و نبوّت و عزيزترين و شريفترين انسانهاى تاريخ اسلام بودند. زنانى در هيأت اسارت در كوچه و بازارها گردانده شدند كه شأن و شرف آنها در جامعهى اسلامىِ آن روز نظير نداشت. كسانى اين عزيزان را به اسارت گرفتند كه از اسلام بويى نبرده بودند و با اسلام رابطهيى نداشتند و خبيث ترين و پليدترين انسانهاى زمان خودشان بودند. در روز يازدهم محرّم، خاندان پيامبر و علىبنابىطالب(عليهمالسّلام) به اسارت دچار شدند و اين خاطره بهعنوان يكى از تلخترين خاطرهها، براى ما تا امروز و تا آخر مانده و خواهد ماند.
البته، اسارتِ آن روز با اسارتِ امروز فرق داشت. اسارتِ امروز همين است كه سربازى، افسرى، رزمندهيى يا - وقتى اسير گيرنده رژيم منحوسى مثل رژيم بعث باشد - غيرنظامىيى، مدتى در زندان و اسارتگاه قرار مىگيرد و از اهل و خاندان خود دور مىماند. البته سخت است؛ اما با اسارتِ آن روز، از زمين تا آسمان فرق دارد. در روز يازدهم محرّم، اسارت دسته جمعىِ زنان و كودكان و مردانى كه باقى مانده بودند، بود؛ اساراتى توأم با تحقير و اهانت و گرسنگىدادن و سرمادادن و گرمادادن و اذيت كردن و در كوچه و بازار گرداندن و در سختترين شرايط آنها را نگهداشتن و شماتت كردن و از اين قبيل.
به نظر بنده، موضوع عاشورا، از اين جهت كمال اهميت را دارد كه فداكارى و از خودگذشتگىاى كه در اين قضيه انجام گرفت، يك فداكارى استثنايى بود. از اوّل تاريخ اسلام تا امروز، جنگها و شهادتها و گذشتها، هميشه بوده است و ما هم در زمان خودمان، مردم زيادى را ديديم كه مجاهدت كردند و از خود گذشتگى به خرج دادند و شرايط سختى را تحمّل كردند. اين همه شهدا، اين همه جانبازان، اين همه اسراى ما، آزادگان ما، خانوادههايشان و بقيه كسانى كه در سالهاى بعد از انقلاب يا اوان انقلاب فداكارى كردند، همه جلوِ چشم ما هستند. در گذشته هم حوادثى بوده است و در تاريخ آنها را خواندهايد. اما، هيچ كدام از اين حوادث، با حادثه عاشورا قابل مقايسه نيست؛ حتّى شهادت شهداى بدر و احد و زمان صدراسلام. انسان تدبّر كه مىكند، مىفهمد چرا از زبان چند نفر از ائمّه ما عليهمالسّلام، نقل شده است كه خطاب به سيدالشهدا عليهالصّلاةوالسّلام فرمودهاند: «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه»؛ يعنى هيچ حادثهاى مثل حادثه تو و مثل روز تو نيست. چون عاشورا يك واقعه استثنايى بود. لُبّ و جوهر حادثه عاشورا اين است كه در دنيايى كه همه جاى آن را ظلمت و فساد و ستم گرفته بود، حسينبنعلى عليهالسّلام براى نجات اسلام قيام كرد و در اين دنياى بزرگ، هيچكس به او كمك نكرد! حتّى دوستان آن بزرگوار، يعنى كسانى كه هر يك مىتوانستند جمعيتى را به اين ميدان و به مبارزه با يزيد بكشانند، هر كدام با عذرى، از ميدان خارج شدند و گريختند! ابنعبّاس يكطور؛ عبداللَّهبنجعفر يكطور؛ عبداللَّهبنزبير يكطور؛ بزرگان باقىمانده از صحابه و تابعين يكطور... شخصيتهاى معروف و نام و نشاندار و كسانى كه مىتوانستند تأثيرى بگذارند و ميدان مبارزه را گرم كنند، هر كدام يكطور از ميدان خارج شدند. اين، در حالى بود كه هنگام حرف زدن، همه از دفاع از اسلام مىگفتند. اما وقتى نوبت عمل رسيد و ديدند كه دستگاه يزيد، دستگاه خشنى است؛ رحم نمىكند و تصميم بر شدّت عمل دارد، هركدام از گوشهاى فرار كردند و امام حسين عليه السّلام را در صحنه تنها گذاشتند. حتى براى اينكه كار خودشان را توجيه كنند، خدمت حسينبنعلى عليهالسّلام آمدند و به آن بزرگوار اصرار كردند كه «آقا، شما هم قيام نكنيد! به جنگ با يزيد نرويد!»
در زندگى حسينبنعلى عليهالسّلام، يك نقطه برجسته، مثل قلّهاى كه همه دامنهها را تحتالشّعاع خود قرارمىدهد، وجود دارد و آن عاشوراست. در زندگى امام حسين عليهالسّلام، آنقدر حوادث و مطالب و تاريخ و گفتهها و احاديث وجود دارد، كه اگر حادثه كربلا هم نمىبود، زندگى آن بزرگوار مثل زندگى هريك از ائمّه ديگر، منبع حِكَم و آثار و روايات و احاديث بود. اما قضيه عاشورا آنقدر مهم است كه شما از زندگى آن بزرگوار، كمتر فراز و نشانه ديگرى را بهخاطر مىآوريد. قضيه عاشورا هم آنقدر مهم است كه به زبان اين زيارتى كه امروز - روز سوم - وارد است، يااين دعايى كه امروز وارد است، درباره حسينبنعلى عليهالسّلام، چنين آمده است كه «بكته السماء و من فيها والارض و من عليها ولمّايطألا بتيْها». هنوز پا به اين جهان نگذارده، آسمان و زمين بر حسين عليهالسّلام، گريستند. قضيه اينقدر حائز اهميت است. يعنى ماجراى عاشورا و شهادت بزرگى كه در تاريخ بىنظير است، در آن روز اتّفاق افتاد. اين، جريانى بود كه چشمها به آن بود. به راستى اين چه قضيهاى بود كه از پيش تقدير شده بود؟ «الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته. » قبل از اينكه حسينبنعلى عليهالسلام چهره بنمايد، با شهادت ناميده و خوانده مىشد. بهنظر مىرسد كه در اينجا رازى وجود دارد، كه براى ما آموزنده است.
البته در باب شهادت حسينبنعلى عليهالسّلام، بسيار سخن گفته شده است - سخنان خوب و درست - وهر كس بهقدر فهم خود، از اين ماجرا چيزى فهميده است. بعضى او را به طلب حكومت محدود كردند؛ بعضى او را در قالب مسائل ديگر كوچك كردند و بعضى هم ابعاد بزرگترى از او را شناختند و گفتند و نوشتند؛ كه آنها را نمىخواهم عرض كنم. مطلبى كه مىخواهم عنوان كنم، اين است كه خطراتى كه اسلام را به عنوان يك پديده عزيز تهديد مىكند، از قبل از پديد آمدن و يا از آغاز پديد آمدنش از طرف پروردگار، پيشبينى شده است و وسيله مقابله با آن خطرات هم ملاحظه شده و در خودِ اسلام و در خودِ اين مجموعه، كار گذاشته شده است. مثل يك بدن سالم، كه خداى متعال قدرت دفاعىاش را در خودِ آن كار گذاشته است، يا مثل يك ماشين سالم، كه مهندس و سازنده آن، وسيله تعميرش را با خود آن همراه كرده است.
اسلام يك پديده است و مثل همه پديدهها، خطراتى آن را تهديد مىكند و وسيلهاى براى مقابله لازم دارد. خداى متعال اين وسيله را، در خودِ اسلام گذاشت.
امّا آن خطر چيست؟ دو خطر عمده، اسلام را تهديد مىكند كه يكى خطر دشمنان خارجى و ديگرى خطراضمحلال داخلى است. دشمن خارجى يعنى كسى كه از بيرون مرزها، با انواع سلاحها، موجوديّت يك نظام را با فكرش و دستگاه زيربنايىِ عقيدتىاش و قوانينش و همه چيزش هدف قرار مىدهد، كه شما در مورد جمهورى اسلامى، اين را به چشم ديديد و گفتند كه «ما مىخواهيم نظام جمهورى اسلامى را از بين ببريم». دشمنانى بودند از بيرون، و تصميم گرفتند كه اين نظام را از بين ببرند. از بيرون يعنى چه؟ نه از بيرون كشور. از بيرون نظام؛ ولو در داخل كشور.
دشمنانى هستند كه خودشان را از نظام، بيگانه مىدانند و با آن مخالفند. اينها بيرونند. اينها غريبهاند. اينها براى اينكه نظامى را نابود كنند و از بين ببرند، تلاش مىكنند. با شمشير، با سلاح آتشين، با مدرنترين سلاحهاى مادّى، و با تبليغات و پول و هرچه كه در اختيارشان باشد.
اين، يك نوع دشمن است. دشمن و آفت دوم، آفتِ «اضمحلال درونى» است. يعنى در درون نظام، كه اين مال غريبهها نيست؛ اين مالِ خوديهاست. خوديها ممكن است در يك نظام، بر اثر خستگى، بر اثر اشتباه در فهم راه درست، بر اثر مغلوب احساسات نفسانى شدن و بر اثر نگاه كردن به جلوههاى مادّى و بزرگ انگاشتن آنها، ناگهان در درون، دچار آفتزدگى شوند. اين، البته خطرش بيشتر از خطر اوّلى است. اين دو نوع دشمن - آفت برونى و آفت درونى - براى هر نظامى، براى هر تشكيلاتى و براى هر پديدهاى وجود دارد. اسلام براى مقابله با هر دو آفت، علاج، معيّن كرده و جهاد را گذاشته است. جهاد، مخصوص دشمنان خارجى نيست. «جاهدالكفّارو المنافقين» منافق، خودش را در درون نظام قرار مىدهد. لذا با همه اينها بايد جهاد كرد. جهاد، براى دشمنى است كه مىخواهد از روى بىاعتقادى و دشمنى با نظام، به آن هجوم بياورد. همچنين، براى مقابله با آن تفكّك داخلى و از هم پاشيدگى درونى، تعاليم اخلاقى بسيار با ارزشى وجود دارد كه دنيا را بهطور حقيقى به انسان مىشناساند و مىفهماند كه «اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب ولهووزينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال والاولاد» تا آخر. يعنى اين زر و زيورها، اين جلوهها و اين لذّتهاى دنيا اگرچه براى شما لازم است؛ اگرچه شما ناچاريد از آنها بهره ببريد؛ اگرچه زندگى شما وابسته به آنهاست و در اين شكّى هم نيست و بايد آنها را براى خودتان فراهم كنيد؛ اما بدانيد كه مطلق كردن اينها و چشم بسته به دنبال اين نيازها حركت كردن و هدفها را به فراموشى سپردن، بسيار خطرناك است.
اميرالمؤمنين عليهالسّلام، شير ميدان نبرد با دشمن است و هنگامى كه سخن مىگويد آدم انتظار دارد نصف بيشتر سخنان او راجع به جهاد و جنگ و پهلوانى و قهرمانى باشد؛ اما وقتى در روايات و خطب نهجالبلاغه او نگاه مىكنيم، مىبينيم اغلب سخنان و توصيههاى آن حضرت راجع به زهد و تقوا و اخلاق و نفى و تحقير دنيا و گرامى شمردن ارزشهاى معنوى و والاى بشرى است. ماجراى امام حسين عليهالسّلام، تلفيق اين دو بخش است. يعنى آنجايىكه هم جهاد با دشمن و هم جهاد با نفس، در اعلى مرتبه آن تجلّى پيدا كرد، ماجراى عاشورا بود. يعنى خداى متعال مىداند كه اين حادثه پيش مىآيد و نمونه اعلايى بايد ارائه شود و آن نمونه اعلى، الگو قرار گيرد. مثل قهرمانهايى كه در كشورها، در يك رشته مطرح مىشوند، و فرد قهرمان، مشوّق ديگران در آن رشته از ورزش مىشود. البته، اين يك مثال كوچك براى تقريب به ذهن است. ماجراى عاشورا عبارت است از يك حركت عظيمِ مجاهدتآميز در هر دو جبهه. هم در جبهه مبارزه بادشمن خارجى و برونى؛ كه همان دستگاه خلافت فاسد و دنياطلبانِ چسبيده به اين دستگاه قدرت بودند و قدرتى را كه پيغمبر براى نجات انسانها استخدام كرده بود، آنها براى حركت در عكس مسير اسلام و نبىّ مكرّم اسلام صلّىاللَّهعليهوآلهوسلّم مىخواستند، و هم در جبهه درونى، كه آن روز جامعه بهطور عموم به سمت همان فساد درونى حركت كرده بود.
اين نكته به نظر من مهمتر است: برههاى از زمان گذشته بود. دوران سختيهاى اوليه كار طى شده بود. فتوحاتى انجام شده بود. غنايمى به دست آمده بود. دايره كشور وسيعتر شده بود. دشمنان خارجى، اينجا و آنجا سركوب شده بودند. غنايم فراوانى در داخل كشور به جريان افتاده بود. عدّهاى پولدار شده بودند و عدّهاى در طبقه اشراف قرار گرفته بودند. يعنى بعد از آنكه اسلام، اشرافيّت را قلع و قمع كرده بود، يك طبقه اشراف جديد در دنياى اسلام به وجود آمد. عناصرى با نام اسلام، با سمَتها و عناوين اسلامى - پسر فلان صحابى، پسر فلان يار پيغمبر، پسر فلان خويشاوند پيغمبر - در كارهاى نا شايست و نامناسب وارد شدند، كه بعضى از اينها، اسمهايشان در تاريخ ثبت است. كسانى پيدا شدند كه براى مهريه دخترانشان، به جاى آن مهرالسّنه چهارصدوهشتاد درهمى كه پيغمبراكرم صلىاللَّه عليهوآلهوسلّم و اميرالمؤمنين عليه السّلام و مسلمانان صدراسلام مطرح مى كردند، يك ميليون دينار؛ يك ميليون مثقال طلاى خالص قرار دادند! چه كسانى؟ پسران صحابيهاى بزرگ، مثلاً مصعببنزبير و از اين قبيل. وقتى مىگوييم فاسد شدن دستگاه از درون، يعنى اين. يعنى افرادى در جامعه پيدا شوند كه بتدريج بيمارى اخلاقى مسرى خود - دنيازدگى و شهوتزدگى - را كه متأسفانه مهلك هم هست، همينطور به جامعه منتقل كنند. در چنين وضعيتى، مگر كسى دل و جرأت يا حوصله پيدامى كردكه به سراغ مخالفت با دستگاه يزيدبنمعاويه برود؟! مگر چنين چيزى اتّفاق مىافتاد؟ چه كسى به فكر اين بود كه با دستگاه ظلم و فساد آنروز يزيدى مبارزه كند؟ در چنين زمينهاى، قيام عظيم حسينى بهوجود آمد، كه هم با دشمن مبارزه كرد و هم با روحيه راحتطلبىِ فسادپذيرِ روبه تباهىِ ميانِ مسلمانانِ عادّى و معمولى. اين مهم است. يعنى حسينبنعلى عليهالسّلام، كارى كرد كه وجدان مردم بيدار شد. لذا شما مىبينيد بعد از شهادت امام حسين عليهالسّلام، قيامهاى اسلامى يكى پس از ديگرى به وجود آمد. البته سركوب شد؛ امّا مهم اين نيست كه حركتى از طرف دشمن سركوب شود. البته تلخ است؛ اما تلختر از آن، اين است كه يك جامعه به جايى برسد كه در مقابل دشمن، حالِ عكسالعمل نشان دادن پيدا نكند. اين، خطرِ بزرگ است.
حسينبنعلى عليهالسّلام، كارى كرد كه در همه دورانهاى حكومت طواغيت، كسانى پيدا شدند و با اينكه از دوران صدراسلام دورتر بودند، ارادهشان از دوران امامحسنمجتبى عليهالسّلام، براى مبارزه با دستگاه ظلم و فساد بيشتر بود. همه هم سركوب شدند. از قضيه قيام مردم مدينه كه به «حَرّه» معروف است، شروع كنيد تا قضاياى بعدى و قضاياى توّابين و مختار، تا دوران بنىاميّه و بنىعبّاس، مرتّب در داخل ملتها قيام بهوجود آمد. اين قيامها را چه كسى بهوجود آورد؟ حسينبنعلى عليهالسّلام. اگر امام حسين عليهالسّلام قيام نمىكرد، آيا روحيه تنبلى و گريز از مسؤوليت تبديل به روحيه ظلم ستيزى و مسؤوليتپذيرى مىشد؟ چرا مىگوييم روحيه مسؤوليتپذيرى مرده بود؟ به دليل اينكه امام حسين عليهالسلام، از مدينه كه مركز بزرگزادگانِ اسلام بود، به مكه رفت. فرزند عباس، فرزند زبير، فرزند عمر، فرزند خلفاى صدراسلام، همه اينها در مدينه جمع بودند و هيچكس حاضر نشد در آن قيام خونين و تاريخى، به امام حسين عليه السلام كمك كند.
پس، تا قبل از شروع قيام امام حسين عليهالسلام، خواص هم حاضر نبودند قدمى بردارند. اما بعد از قيام امام حسين عليهالسلام، اين روحيه زنده شد. اين، آن درس بزرگى است كه در ماجراى عاشورا، در كنار درسهاى ديگر بايد بدانيم. عظمت اين ماجرا اين است. اينكه «الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته»؛ اينكه از قبل از ولادت آن بزرگوار «بكته السماء و من فيها والارض و من عليها»؛ حسينبنعلى عليهالسلام را در اين عزاى بزرگ مورد توجّه قرار دادند و عزاى او را گرامى داشتند و به تعبير اين دعا يا زيارت، بر او گريه كردند، به اين خاطر است. لذا شما امروز وقتى نگاه مىكنيد، اسلام را زنده شده حسينبنعلى عليهالسلام مى دانيد. او را پاسدارِ اسلام مىدانيد. تعبير «پاسدار» تعبير مناسبى است. پاسدارى، آن وقتى است كه دشمن وجود دارد. اين دو دشمن - دشمن خارجى، و آفت اضمحلال درونى - امروز هم وجود دارد و شما پاسداريد. مبادا گمان شود كه دشمن در خواب است! مبادا گمان شود كه دشمن از دشمنى منصرف است! چنين چيزى ممكن نيست.
اساس دين با عاشورا پيوند خورده و به بركت عاشورا هم باقى مانده است. اگر فداكارىِ بزرگِ حسينبنعلى عليهالسّلام نمىبود - كه اين فداكارى، وجدان تاريخ را به كلّى متوجّه و بيدار كرد - در همان قرن اول يا نيمه قرن دوم هجرى، بساط اسلام به كلّى برچيده مىشد. قطعاً اينگونه است. اگر كسى اهلِ مراجعه به تاريخ باشد و حقايق تاريخى را ملاحظه كند، اين را تصديق خواهد كرد. چيزى كه وجدان جامعه اسلامى را در آن زمان برآشفت واسوه و الگويى براى بعديها شد، همين حادثه عجيبى بود كه تا آن روز در اسلام سابقه نداشت. البته، بعد از آن، نظاير بسيارى پيدا كرد؛ اما هيچ كدام از آن نسخهها، مطابق اصل نبود. امّت اسلام، شهيدان زيادى داد. شهداى دستجمعى داد. اما هيچ كدام بهپاى حادثه عاشورا نرسيد. حادثه عاشورا، در اوج قلّه فداكارى و شهادت باقى ماند و همچنان تا قيامت باقى خواهد ماند. «لايوم كيومك يا اباعبداللَّه.» ما شيعيان، از اين حادثه، خيلى بهره بردهايم. البته غير شيعه هم، استفاده كردهاند. امروز، در كشور مصر، مسجد «رأسالحسين» - آنجا كه خيال مىكنند سر مقدّس آن بزرگوار مدفون است - محل تجمّع عواطف مردمِ محبِّ اهل بيتِ مصر است. ملت مصر، ملت خوبى است. كار به رژيم و دولت آن كشور نداريم. ملتْ محبِّ اهلِ بيت است. همهجاى دنيا، متأثر از اين واقعهاند؛ اما شيعه از اين واقعه يك استفاده فوقالعاده كرده است. ما دين را بهوسيله اينحادثه حفظ كرديم؛ احكام را براى مردم بيان كرديم؛ عواطف مردم را در خدمت دين و ايمان قرار داديم. «ما» كه مىگوييم يعنى طايفه روحانيون و مبلّغين، در طول چند قرن گذشته. آخرين بركت عظيم حادثه كربلا همين انقلاب شكوهمند ماست. اگر حادثه كربلا و اسوهگيرى از آن نبود، اين انقلاب پيروز نمىشد. امام بزرگوارمان كه در محرّم سال 57 فرمودند «ماهى كه خون بر شمشير پيروز است»، اين خط و اين درس را از محرّم دادند. سراغ جنگ هم كه برويد همين است.
يك خصوصيت اين است كه حركت حسينبنعلى، حركتى خالصاً، مخلصاً و بدون هيچ شائبه، براى خدا و دين و اصلاح جامعه مسلمين بود. اين، خصوصيت اوّل كه خيلى مهم است. اينكه حسينبنعلى عليهالصّلاةوالسّلام فرمود: «انّى لم اخرج اشراً ولابطراً ولاظالماً ولامفسداً» خودنمايى نيست؛ خود نشان دادن نيست؛ براى خود، چيزى طلبيدن نيست؛ نمايش نيست. ذرّهاى ستم و ذرّهاى فساد، در اين حركت نيست. «و انما خرجت، لطلب الاصلاح فى امّة جدّى.» اين، نكته بسيار مهمّى است. انّما: فقط! يعنى هيچ قصد و غرض ديگرى، آن نيّت پاك و آن ذهن خورشيدگون را مكدّر نمىكند. قرآن كريم، وقتى كه در صدر اسلام با مسلمانان سخن مىگويد، مىفرمايد: «ولاتكونوا كالّذين خرجوا من ديارهم بطراً ورئاءالنّاس» و اينجا امام حسين عليهالسّلام مىگويد: «انّى لم اخرج اشراً ولابطراً.»
دو خطّ است؛ دو جريان است. در آنجا قرآن مىگويد: «مثل آنها نباشيدكه از روى غرور و خودخواهى و نفسپرستى حركت كردند.» يعنى چيزى كه در آن نوعِ حركت نيست، اخلاص است. يعنى از حركتِ خطّ فاسد، فقط «خود» و فقط «من»، مطرح است. «ورئاءالنّاس.» خودش را آرايش كرده، بر اسب قيمتى سوار شده، جواهرات به خودش آويزان كرده، رجزهايى خوانده است و خارج مىشود. به كجا؟ به ميدان جنگ. اتّفاقاً ميدان جنگ هم ميدانى است كه همين آدم و دهها مثل او در آن به خاك هلاك خواهند غلتيد. خارج شدن چنين آدمى، اينگونه است. فقط در او نفْس وجود دارد.
اين، يك طرف. بهترين نمونه در نقطه مقابلش هم حسينبنعلى عليهالصّلاةوالسّلام است كه در او، خودخواهى و خود و من و منافع شخصى و قومى و گروهى وجود ندارد. اين، اوّلين خصوصيت نهضت حسينبنعلى عليهالصّلاةوالسّلام است. در آن كارى كه انجام مىدهيم، هرچه مايه اخلاص در من و شما بيشتر باشد، آن كار، ارزش بيشترى پيدا مىكند. هرچه از قطب اخلاص دور شويم، به سمت قطب خودپرستى و خودخواهى و براى خودكاركردن و به فكر خود بودن و منافع شخصى و قومى و نظاير آن نزديك شدهايم كه يك طيف ديگر است. بين آن اخلاص مطلق و خودخواهى مطلق، يك ميدان وسيع است. هر چه از آنجا به اين طرف نزديكتر شويم، ارزش كار ما كمتر مىشود؛ بركتش كمتر مىشود؛ ماندگارىاش هم كمتر مىشود. اين، خاصيت اين قضيه است. هر چه ناخالصى در اين جنس باشد، زودتر فاسد مىشود. اگر ناب باشد، هرگز فاسد نمىشود. حالا اگر بخواهيم به محسوسات مثال بزنيم، اين آلياژ اگر صددرصد طلا باشد، فاسد شدنى نيست؛ زنگ خوردنى نيست. امّا به هر اندازه كه مس و آهن و بقيه مواد كم قيمت داخل اين آلياژ باشد، فساد آن و از بين رفتنش بيشتر است. اين يك قاعده كلّى است.
اين، در محسوسات است. اما در معنويّات، اين موازنهها بسيار دقيقتر است. ما به حسب ديد مادّى و معمولى، نمىفهميم. اما اهل معنا و بصيرت، مىفهمند. نقّاد اين قضيه، صرّاف و زرگر اين ماجرا، خداى متعال است. «فانّ الناقد بصير.» اگر يك سرسوزن ناخالصى در كار ما باشد، به همان اندازه آن كار كم ارزش مىشود و خدا، از ماندگارى آن مىكاهد.
خداى متعال، ناقد بصيرى است. كار امام حسين عليهالصّلاةوالسّلام، از كارهايى است كه يك سر سوزن ناخالصى در آن نيست. لذا شما مىببينيد اين جنس ناب، تا كنون مانده است و تا ابد هم خواهد ماند. چه كسى باور مىكرد بعد از اينكه اين عدّه، غريبانه در آن بيابان كشته شدند، بدنهايشان را همان جا به خاك سپردند، آن همه تبليغات عليهشان كردند، آنطور تار و مارشان كردند و بعد از شهادتشان مدينه را به آتش كشيدند - داستان حَرّه، كه سال بعد اتّفاق افتاد - و اين گلستان را زير و رو و گلهايش را پرپر كردند، ديگر كسى بوى گلاب از اين گلستان بشنود؟! با كدام قاعده مادّى جور در مىآيد، كه برگ گلى از آن گلستان در اين عالم طبيعت بماند؟! اما شما مىبينيد كه هر چه روزگار گذشته، عطر آن گلستان، دنيا را بيشتر برداشته است. كسانى هستند كه قبول ندارند پيغمبر جدّ او و حسينبنعلى دنبالهرو راه اوست؛ اما حسين را قبول دارند! پدرش على را قبول ندارند، امّا او را قبول دارند! خدا را قبول ندارند -خداى حسينبن على را قبول ندارند - اما در مقابلِ حسينبنعلى، سر تعظيم فرود مىآورند! اين، نتيجه همان خلوص است. در انقلاب بزرگ ما هم، جوهر خلوص مايه ماندگارى آن شده است؛ همان فلز نابى كه امام بزرگوار، مظهرش بود.
حالا شما برگرديد به خاطرههايتان و به ياد بياوريد آن بيابانها را، آن گرماها را، آن رعبها و خوفهاى ميدان جنگ را، آن خطر دمبهدم را، آن سرماى قلّههاى پربرف را، آن محاصره شدنها را، آن بىنيرويى را - كه جوش مىزديد براى عدّهاى نيرو - آن نداشتن تجهيزات را - كه دنبال يك تفنگ و يك خمپاره، آنقدر مىدويديد - و احساس آن روزها را در ذهنتان مجسّم كنيد. آن وقت مىفهميد كه چرا اين همه، عليه اين انقلاب توطئه شده است و هنوز هم مىشود؛ در عين حال، اين درخت، استوار ايستاده است.
همين جوهر است كه آن را حفظ كرده است. اخلاص امام و اين ملت و بخصوص اخلاص رزمندگانى بود كه در ميدانهاى جنگ حضور داشتند و شما جزو بهترينها و جزو نمونههاى كاملش هستيد. اين، يك نكته و جريان و سرخطّى است كه همه ما بايد دائم به آن توجّه داشته باشيم و بنده، بيشتر از شما محتاج توجّه به اين نكته هستم.
يك نكته ديگر - كه آن هم در مجموعه نهضت حسينبنعلى عليهالصّلاةوالسّلام، خيلى مهمّ است و با توجّه به وضع امروز ما، به يك معنا به قوّت نيروى اخلاص برمىگردد - اين است كه در هيچ حادثهاى از حوادث خونبار صدر اسلام، به اندازه حادثه كربلا، غربت و بىكسى و تنهايى وجود نداشته است. اين، تاريخ اسلام است. هر كس مىخواهد نگاه كند. بنده دقّت كردم: هيچ حادثهاى مثل حادثه كربلا نيست؛ چه در جنگهاى صدر اسلام و جنگهاى پيغمبر و چه در جنگهاى اميرالمؤمنين. در آن موارد، بالاخره حكومتى بود، دولتى بود، مردم حضور داشتند؛ سربازانى هم از ميان اين جمعيت به ميدان جنگ مىرفتند و پشت سرشان هم دعاى مادران، آرزوى خواهران، تحسين بينندگان، تشويق رهبر عظيمالقدرى مثل پيغمبر يا اميرالمؤمنين بود. مىرفتند در مقابل پيغمبر، جانشان را فدا مىكردند. اين، كار سختى نيست. چقدر از جوانان ما حاضر بودند براى يك پيام امام، جانشان را قربان كنند! چقدر از ما، الان آرزو داريم اشاره لطفى از طرف ولىّ غايبمان بشود و جانمان را قربان كنيم!
وقتى انسان در جلو چشمش، رهبرش را ببيند و آن همه تشويق پشت سرش باشد، بعد هم معلوم باشد كه مىجنگند تا پيروز شوند و دشمن را شكست دهند، با اميدِ پيروزى مىجنگند. چنين جنگى، در مقابل آنچه كه در حادثه عاشورا مىبينيم، جنگ سختى نيست. البته بعضى ديگر از حوادث هم بود كه آنها هم حادثههاى نسبتاً غريبانهاى است. مثل حوادث امامزادهها؛ مثل حسنيّون در زمان ائمّه عليهمالسّلام. اما آنها هم - همهشان - مىدانستند كه پشت سرشان امامانى مثل امام صادق، مثل امام موسىبن جعفر و مثل امام رضا عليهالصّلاةوالسّلام وجود دارند كه رهبر و آقاى ايشانند و ناظر و حاضرند؛ هواى آنها را دارند و اهل و عيال آنها را رسيدگى مىكنند. امام صادق - طبق روايت - فرمود: «بروند با اين حكّام فاسد بجنگند و مبارزه كنند - «و علىّ نفقه عياله» - من عهدهدار نفقه عيال آنها مىشوم. جامعه بزرگ شيعه بود. تحسينشان مىكردند. تمجيدشان مىكردند. بالاخره يك دلگرمى به بيرون از ميدان جنگ داشتند. اما در حادثه كربلا، اصل قضايا ولبّ لباب اسلام - كه همه آن را قبول داشتند - يعنى خود حسينبنعلى، درون حادثه است و بناست شهيد شود و اين را خود او هم مىداند، اصحاب نزديك او هم مىدانند. هيچ اميدى به هيچ جا - در سطح اين دنياى بزرگ و اين كشور اسلامى عريض و طويل - ندارند. غريب محضند. بزرگان دنياى اسلام در آن روز، كسانى بودند كه بعضى از كشته شدن حسينبنعلى غمشان نبود؛ چون او را براى دنياى خودشان مضرّ مىدانستند! عدهاى هم كه غمشان بود، آن قدر اهتمام به اين قضيه نمىكردند. مثل عبداللَّه جعفرو عبداللَّه عباس. يعنى هيچ اميدى از بيرونِ اين ميدان مبارزه غمآلوده و سرشار از محنت، وجود نداشت. و هر چه بود در همين ميدان كربلا بود و بس! همه اميدها خلاصه شده بود در همين جمع و اين جمع هم دل به شهادت داده بود. بعد از كشته شدن هم - برحسب موازين ظاهرى - كسى براى آنها يك فاتحه نمىگرفت. يزيد بر همه جا مسلّط بود. حتى زنان آنها را به اسارت مىبردند و به بچههايشان هم رحم نمىكردند. فداكارى در اين ميدان، بسيار سخت است. «لا يوم كيومك يا اباعبداللَّه.» اگر آن ايمان و آن اخلاص و آن نورخدايى در وجود حسينبنعلى نمىدرخشيد كه آن عده معدود مؤمنين را گرم كند، اصلاً چنين حادثهاى امكان تحقّق نداشت. ببينيد اين حادثه چقدر با عظمت است!
بنابراين، يكى ديگر از خصوصيات اين حادثه غريبانه بودن آن است. لذاست كه من مكرّر عرض كردهام شهداى زمان ما، با شهداى بدر، با شهداى حنين، با شهداى احد، با شهداى صفّين، با شهداى جمل قابل مقايسه هستند و از بسيارى از آنها بالاترند؛ اما با شهداى كربلا، نه! هيچ كس با شهداى كربلا، قابل مقايسه نيست. نه امروز، نه ديروز، نه از اوّل اسلام و نه تا آن زمانى كه خداى متعال بداند و بخواهد. آن شهدا ممتازند؛ و نظيرى ديگر براى علىاكبر و حبيببن مظاهر نمىشود پيدا كرد.
اين است حادثه حسينبنعلى؛ عزيزان من! اين پايه استوار و محكم است كه هزار و سيصد و اندى است اسلام را، با آن همه دشمنى، در دنيا نگه داشته است. خيال مىكنيد اگر آن شهادت، آن خون پاك و آن حادثه به آن بزرگى نبود، اسلام باقى مىماند؟! قطعاً بدانيد اسلام باقى نمىماند. قطعاً بدانيد در توفان حوادث، نابود مىشد. ممكن بود به عنوان يك دين تاريخى، با يك عدّه طرفداران كممايه، در گوشهاى يا گوشههايى از دنيا مىماند؛ اما اسلام زنده نمىماند. فقط نام و ياد اسلام ممكن بود بماند. اما امروز شما مىبينيد كه اسلام، بعد از هزار و چهار صد سال، در دنيا، زنده است. اسلام، سازنده است. امروز، اسلام در دنيا، زاينده است. امروز اسلام در دنيا، ملتها را به عنوان روشن ترين و پرفروغترين اميد، به سمت خود متوجّه كرده است. اينها همه از بركت همان حادثه كربلا و جانفشانى حسينبنعلى عليهالسّلام، است. حال خداى متعال خواسته است كه اوّلين تجربه حاكميت قرآن بعد از دوران حسينبنعلى، يعنى نظام جمهورى اسلامى، پا به عرصه بگذارد. يعنى بعد از آن حادثه، هر كار شده، مقدمهاى براى امروز شما بوده است. كوشش همه علما، همه متفكّرين، همه فلاسفه، همه متكلّمين، همه زحمتها و تلاشها و اين همه جنگها، اسلام را نگهداشت و اوضاع و احوال آماده شد، تا امروز حكومتى براساس حاكميت ارزشهاى الهى و قرآنى به وجود آيد. بخت و اقبال با شما و با ملت ايران بود كه خداى متعال، اين بار را، اوّل بار روى دوش اينها گذاشت. البته «بخت» كه مىگوييم، به معناى اتّفاق نيست. اين اقبال بلند را خداى متعال، مفت و بيهوده به كسى نمىدهد. ملت ايران خيلى كارها كرد؛ و خداى متعال، اين را بالاخره به او داد. البته اين فداكاريها، تلاشها، اخلاصها و زحمات، تمام شدنى هم نيست. خيال نكنيد كه اگر چهار نفر ياوهگوىِ سادهدلِ بيچاره خوش خيال بنشينند آن گوشه دنيا و بگويند «امروز و فردا كار جمهورى اسلامى تمام مىشود» اين به انجام مىرسد! خير! اين اساس، تمام شدنى نيست.
من و شما، تمام مىشويم. افراد، به هيچ صورت، ماندنى نيستند. بهترينها، آن كسانى هستند كه خوب مىمانند تا مىميرند. بعضى هم تا آخر خوب نمىمانند. همه نوعش را داريم. اشخاص در معرض آفت و تلف شدنند؛ اما اساس، ماندنى است. اين حركت اسلامى، اين حيات دوباره اسلامى، ريشه در قرون دارد. ريشه در ده قرن تلاش و مجاهدت دارد. متّكى به اسلام است. لذاست كه شما مىبينيد امروز كه تبليغات استكبارى و صهيونيستى در دنيا سعى مىكنند چهره جمهورى اسلامى و مردم ايران و ما و همه را زشت نشان دهند، اتفاقاً گرايش مردم به اسلام، در همه جاى دنياى اسلام، از پنج سال و ده سال پيش، بيشتر است. به كشورهاى اسلامى و به مسلمانانى كه در دنياى غيراسلامى در اقليت هستند، نگاه كنيد! سختگيريهاى استكبار را نسبت به مسلمانان ببينيد! اين سختگيريها، بىخود كه نيست. اگر همينطور مثل ميّت بين يدى الغسّال بودند كه بر آنها سختگيرى نمىشد.
آنچه مىخواهم عرض كنم اين است كه اين عنصر غربت در اين نهضت، انقلاب ما را به همين اندازه، به نهضت حسينبنعلى شبيه كرده است. اين غربت، شما را نترساند و به وحشت نيندازد. قلّه غربت را حسينبنعلى و يارانش - بزرگوارانى كه ما اينطور برايشان سينه مىزنيم و اشك مىريزيم و آنها را از فرزندان خودمان بيشتر دوست مىداريم - پيمودند و فايدهاش اين شد كه امروز اسلام زنده است؛ و حادثه كربلا، نه فقط در قطعه زمينى كوچك، بلكه در منطقه عظيمى از محيط زيست بشر امروز زنده است. كربلا همه جا هست: در ادبيات، در فرهنگ، در سنّتها، در اعتقادها و در ميان دلها. آنكه در مقابل خدا سجده نمىكند، در مقابل عظمت حسينبنعلى سرفرود مىآورد! آن غربت، امروز اين نتيجه را دارد. آن، قلّه غربت بود. امروز هم شما در دنيا غريبيد. ملت ايران امروز در دنيا غريب و مظلوم است. غريب بودن و مظلوم بودن، به معناى ضعيف بودن نيست. ما امروز خيلى قوى هستيم. اين را با اطمينان باور كنيد كه هيچ ملت مسلمانى امروز به قوت ملت مسلمان ايران نيست. هيچ كدام؛ چه كوچكشان، چه بزرگشان، چه ملت صدميليونىشان. قوّت و قدرت ملت ايران، امروز در اوج است. دولت ايران نيز همين طور. دولت خيلى قوى است؛ خيلى عزيز است؛ خيلى مورد توجّه قدرتمندان دنياست. در عين حال، اين ملت و اين دولتِ قوى و توانا كه مسلّط بر كارهايشان هستند، غريب و مظلومند. ما امروز در دنيا غريبيم. هيچ قدرتى در دنيا از ما حمايت نمىكند.
البته معنايش اين نيست كه همه قدرتها در مقابل ما صف كشيدهاند؛ نه. دشمنان ما خوشحال نشوند كه «همه قدرتها با اينها بدند.» اگر آنطور هم بود، باكى نبود. آنطورش را هم تجربه كرديم. امّا امروز، اينطور نيست كه همه دولتها يا قدرتهاى دنيا، در مقابل ما صف كشيده باشند. بسيارى هستند كه احساس مىكنند صرفه و صلاح دنيايى آنها - با معيارهاى مادّى خودشان - اين نيست كه در مقابل ملت ايران صف بكشند. اما هيچ كس به اين ملت كمك و از او حمايت نمىكند. قدرتمندترين مستكبرين دنيا با اين ملت دشمنند و معارضه مىكنند. به آن ظلم مىكنند و حقّش را نديده مىگيرند. به آن تهمت مىزنند و خوبيهايش را نمىگويند و بديهايش را، اگر ذرهّاى است، كوهى مىكنند. اين، مظلوميت و غربت ملت ايران است. اما اين مظلوميت و غربت، بايد شما را قويتر كند. من مىگويم: اين نعمتِ خداست. كشورها و دولتهايى به اصطلاح انقلابى بودند كه يك قدرت گردنكلفت آن روز دنيا هم - كه شوروى آن روز بود - از آنها حمايت مىكرد. ما اگر آنگونه بوديم، بدانيد كه ملت و دولتمان فاسد مىشدند. اينكه مىبينيد امروز، بحمداللَّه، ملت و دولت ما سالم ماندهاند، به همين خاطر است. نه اينكه در مردم يا در ميان كارگزاران، فساد نيست. اما قواره، سالم است. تركيب، سالم است. نقاط اصلى، سالم است. اعضاى حسّاس، سالم است.
اين، نعمتِ بسيار بزرگى است. اين، به بركت تنها ماندن است. به بركت متّكى نشدن به غيرخداست. در دعاها داريم «يا ملاذ من لاملاذله، يا عون من لاعونله، يا حصن منلا حصنله.» و چقدر زيباست، چقدر شيرين است كه انسان هيچ كمكى نداشته باشد؛ تا بتواند بگويد «يا عون من لاعون له.» شيرينترين حرفهااين است. اگر ما را كسى كمك كند، كه نمىتوانيم بگوييم: «يا عون من لاعون له»؛ اى كمك كسى كه هيچ كمكى ندارد! اگر به جايى غير خدا اميد داشتيم كه نمىتوانستيم با شور و شوق عرض كنيم: «يا رجاء من لارجاء له»؛ اى اميد كسى كه به هيچ كس ديگر جز تو اميدى ندارد! حالا كه ما در سطح دنيا به هيچ قدرتى، به هيچ دولتى، به هيچ دستگاه اطّلاعاتىاى، به هيچ دستگاه نظامىاى، به هيچ دستگاه سياسىاى، به هيچ مجمع عمومىاى اميد نداريم و از آنها جز بدى و نيش نديدهايم، مىتوانيم با خداى متعال، با خداى خودمان، با مولاى خودمان، با عزيز خودمان، با محبوب خودمان، با صدق و صفا حرف بزنيم و بگوييم: «يا رجاء من لارجاء له»؛ اميد ما به توست. و اين است كه به يك ملت قوّت مىدهد. امام، اينگونه بود. آن مرد پولادينى كه شرق و غرب دنيا عليه او دست به دست هم دادند و خم به ابرو نياورد، نيمه شب، آن چنان در مقابل خداوند متعال اشك مىريخت كه نزديكانشان به من مىگفتند شبها كه امام گريه مىكند، براى پاك كردن اشكهايشْ دستمال كافى نيست؛ امام چشمانش را با حوله پاك مىكند! اين قوّت از آن قوّتهاست.
عزيزان من! اين قوّت را، هر چه مىتوانيد در خودتان پديد آوريد. اين ملت، اينطور است كه آسيب ناپذير مىشود. اين انقلاب، اينطور است كه ضدّ ضربه مىشود، كه ديگر هيچ چيز عليه او كارگر نيست. دشمن، البته، مشغول كار خودش است. امروز دشمن، حتّى بدون حرف، با شيوهها و با لبخندهايى كه به افراد سست عنصر مىزند، مىخواهد كارى كند كه آنها فراموش كنند اين نظام درمقابل قدرت استكبار ايستاده است.
دو صف است: يك صف، صف اسلام و قرآن و ارزشهاى الهى و معنويت؛ كه قلّه آن جمهورى اسلامى است و مسؤولينى از اين نظام، كه با قدرت و بدون ترس و ملاحظه، زير اين بار سنگين ايستادهاند و خوشحالند و خم به ابرو نمىآورند؛ يك صف هم، همه شيطانهاى دنيا، همه خبيثهاى دنيا و مجموعه رذالتهاى دنيا، كه آن طرف ايستادهاند. اگر كسى نيرويى دارد، بايد كجا صرف كند؟ اين يك صف بندى است. اگر كسى زبانى دارد، قدرت ابتكارى دارد، كجا بايد صرف كند؟ اگر يك نفر در داخل جناح حق، يا خارج جناح حق، به اين اعتبار كه آنطور مبارزه را با باطل و با رذالت مىكند، ببيند فلان نكته ملاحظه نشده است و فرضاً اشتباهى، خطايى و حتّى گناهى رخ داده است، بنا كند با اين جناح جنگيدن، به نظر شما محقّ است؟ آيا اين، تضييع نيروى الهى، در راه كفران نعمت خدا نيست؟! كسانى كه به بهانهاى، جبهه حق را تضعيف مىكنند، مسؤولين را تضعيف مىكنند، دولت را تضعيف مىكنند، رئيس جمهور را، قوّه قضاييّه را و مجلس را تضعيف مىكنند، كفران نعمت نمىكنند؟ فلان جا، دستگاه قضايى، در فلان محاكمه، مثلاً يك حكم اشتباه داده است. فلان جا، فلان قاضى، چنين گفته است. فلان جا، فلان مأمور دولتى، فلان عمل را انجام داده است. اگر اينها را بهانه قرار دهند و عوض اينكه همه نيروها را براى مقابله با باطل صرف كنند، همان نيرو را صرف مبارزه با حق كنند، اينها كفران نعمت خدا را نكردهاند؟! اينها سزاوار سرزنش الهى نيستند؟! انسانهاى زمان ما بايد خيلى هوشيار باشند. صف را فراموش نكنند. جبهه را اشتباه نكنند.
امروز براى همه مبارك است و براى شما پاسداران عزيز، انشاءاللَّه بيشتر مبارك است و بايد مبارك باشد. اميدواريم كه تحت توجّهات ولىّعصر ارواحنافداه، همه شما و همه ما، توفيق پيدا كنيم، بتوانيم به وظايف خودمان در قبال اين پديده عظيم اسلامى زمان خودمان عمل كنيم و تكاليفمان را انجام دهيم، و سعى كنيم هرچه بيشتر خودمان را همرنگ حسينبنعلى عليهالصّلاةوالسّلام و ياران آن بزرگوار كنيم.
امير اصغري
پيام هاي ديگران ()
شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦امید مهاجر
صالح مشطط : قسمت هشتم
سنگينی سکوت بر همه جا سایه افکنده بود و کسی را یارای سخن گفتن اضافه نبود . هر کس به اندازه نیاز و بلکه کمتر سخن می گفت – حاشیه صحبت ها هم از منطقه شناسائی خارج نمی شد . کوچکترین اشتباه موجب اسارت و یا جراحت و یا کشته شدن بود و در صورت مجروح شدن امکان باز گشت نبود . گرمی هوا هنوز شکسته نشده بود و به همین دلیل هنوز نیروها دشمن در لاک خود بودند . چنان سکوتی افراد گروه را مسلط شده بود که گوئی هیچ جنبنده ای تا فاصله صد متری وجود ندارد . کم کم تراکم گروه بیشتر شد و نفر اول شناسائی محمود آل قصاب به عنوان را ه بلد از حرکت ایستاد – نفسها حبس شد و بدنبال علتی که خود هم کم و بیش از آن آگاه بودند می گشتند . به آخرین حد شناسائی های قبل رسیده ایم . و از این پس باید با احتیاط بیشتری حرکت کنیم و ضمنا از تعداد نفرات هم باید کاسته شود و به عنوان نیروی تامین در محلهای مناسبی مستقر شوند قرار بر این شد که من به همراه بلد چی ادامه مسیر داده و بقیه افراد هم در نقاط تعیین شده مستقر شوند . در ادامه مسیر بلد چی ایستاد و گفت من از این بیشتر نرفته ام و بلد نیستم . معلوم بود که ترس و اظطراب بر او مسلط شده و توان ادامه مسیر را ندارد به همین منظور با یکی دیگر از همراهان جابجا و یکی از نیروهای بسیار مسلط شناسائی با من همراه شد البنه با فاصله که در صورتی که اتفاقی افتاد دو نفر صدمه نبینند . بدلیل نیاز به شناسائی و تسلطی که بر کل منطقه داشتم راه افتادم و چنان آرامشی برمن مستولی شده بود که گوئی هیچکس و هیچ چیز را نمی بینم و همیشه عاشق این لحظه های تنهائی بودم . تنهائی ای که کسی را هم توان حظور در آنجا نباشد خود بودم و خود – در افکار درهم و برهمم غوطه می خوردم که گوئی در اوجها پرواز می کنم - کسی را نمی دیدم و یا کسی نبود که ببینمش و کم کم فریاد گلوله ها نیز در گوشم طنین انداز نمی شد که گوئی در قعر اقیانوسها غوطه می خورم . خود بودم و خود و هر از چند گاهی به خود نهیب می زدم که بیچاره اینجا چه می کنی – اینجا که نون و حلوا نیست هر لحظه ممکن است یا مجروح و یا کشته برگردی – برخیز و بساط خویش بر بند و خود را از این مهلکه برهان و جان شیرین خود را بر گیر و در کالبدی از فولاد آبدیده قرارده تا از ضرر و زیان مصون مانده و آسیبی به آن وارد نیاید .
عادت همیشگی ام این بود که سرم به کار خودم بود و با جرئت می توانم بگویم که حتی صداهای اطرافم را نمی شنیدم . کم کم حساسیت حرکت بیشتر و بیشتر می شد که مجبور می شدیمبصورت دولا و دولا حرکت کنیم – فاصله بچه ها با ما نسبتا زیاد شده بود و فقط با علامت می توانستیم به هم حرف زده و اوظاع را اطلاع دهیم . نگرانی از وقتی بیشتر شد که به تنگنای رودخانه و خاکریز دشمن می رسیدیم – چون بهر حال ضلع شرقی خاکریز دشمن تا منتهی الیه ممکن پیش رفته بود و فاصله خاکریز خاکریز تا رودخانه به حد اقل خود می رسید و ما باید از این فاصله رد می شدیم تا به پهلوی نیروهای دشمن می رسیدیم از این رو با احتیاط بیشتر و بصورت نشسته راه می رفتیم . کم کم دیده بانان دشمن فعال شده و بر روی خاکریز نمایان می شدند و هر جنبنده ای را زیر نظر داشتند . توجهم به کناره های رود خانه جلب شد و مین های کتابی و گوجه ای ضد نفر بدلیل موجهای کوتاه رودخانه نمایان شده بود و ناچارا به ما دیکته می کرد که با فاصله مناسب از رودخانه حرکت کنیم و البته که مینهای کار گذاشته شده برای ممانعت از عبور نیروهای خودی از سمت غربی رودخانه کاشته شده بود . نگرانی و اضطراب همه جا ریشه دوانده بود از یکطرف حرکتمان بسیار کند و آرام شده بود و از طرف دیگر میدان مین کناره رود خانه یعنی در سمت راست حرکتمان و از طرف دیگر هوشیاری نیروهای دشمن در سمت چپمان - بصورت نشسته و به تنهائی آرام و بی صدا در فاصله چهار الی پنج متری از رودخانه به شمت شمتال حرکت می کردم . لحظه ها به سختی جان کندن می گذشت تا بتوانم از این گذر در زیر دید دشمن رد شوم . گاه در فکر ندای بیسیم علی رنگ بودم و گاهی به یاد گفته او می افتادم که می گفت صولتی با شما کار واجبی داشته است . نکند می خواسته بگوید که نیروهای دشمن توسط بی سیم از شناسائی شما مطلع شده و در کمین نشسته اند . نه را ه برگشتن بود و نه راه رفتن سریع و نه جای تامل . نفسها تقریبا بی صدای مطلق شده بود و گوئی آسمان و زمین هم سکوت را ترجیح می دهند . آیا واقعه ای در جریان است و آیا قرار است اتفاقی بیفتد و این سکوت مرگبار یعنی چه ......
گاهی ندائی آزارم می داد که شما را چه شده است برخیزید و جان شیرین خویش برهانید برخیزید و جنگرا به آدمیان اهلش واگذارید و به خانه و کاشانه تان بروید شما یک مشت بچه هائی ماجرا جو و بی قرار هستید که انگاری به پیک نیک آمده اید حال آنکه این جنگ ضیافن و پیک نیک نیست و شوخی بردار نیست . برگردید و به همسالان خود بپیوندید و یا به کلاس درس و دانشگاهتان بروید . بهانه های خوبی هم دارید می توانید بگوئید که جنگ بلد نیستیم و یا آموزش لازم را ندیده ایم شمارا په به جنگ پس کوله بار برگیرید و تن و جان خویش برهانید .
در مسیر راه که به آرامی و سختی بصورت نشسته در بوته و بیشه زار راه می پیمودیم به شکستگی زمین برخوردیم و باید این شکستگی را که ارتفاع زیادی نداشت پائین می رفتیم ارتفاع زیادی نداشت حد اکثر به یک متر نمی رسید و در شرایط فعلی باید با احتیاط راه می پیمودیم و قدری هم به رودخانه نزدیک شده بودیم بیشترین خطر اول برخورد با میدان مین بود وسپس نیروهای دشمن . از شکستگی به پائین خزیدم و چند قدم را به پیش رفتم جان پناه خوبی بود به هیچوجه تیر مستقیم نیروهای دشمن آنجا را نمی توانست نشانه بگیرد . از اینرو خیالم قدری راحت شد لاکن این آرامش لحظه ای بیشتر نگذشت . حادثه خبر نمی کند و لحظه لحظه ها را زیر نظر دارد . هنوز یک قدم بر نداشته بودم که ............. انفجاری مهیب . دود و ماسه های ساحل رودخانه به هوا خواست . همه جا و همه چیز را ماتمی سخت فرا گرفت چشمهایم جائی را نمی دید گیج و منگ بودم نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است و نمی دانستم کجا هستم افکار در هم و برهم بسرعت دور و برم چرخ می زدند نه توان حرکتم بود ونه اراده ای از خود واشتم فقط می دانستم که هستم ولی در خوا ب یا بیداری نمی دانستم . سعی زیادی کردم تکان بخورم ولی به هیچ وجه نمی توانستم حرکت کنم . و حتی نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است . اولین موضوعی که توجهم را جلب کرد صدار رگبار های پراکنده نیروهای دشمن بود که شروع شده و قطع نمی شد . دائم اطراف را نشانه گرفته بود . کم کم در حالی که خود را پیدا می کردم احساس درد شدیدی را از قسمت های ساق و پنجه پای راستم احساس می کردم و کم کم که به خود می آمدم تمام بدنم درد می کرد . دود و دم حاصل از انفجار کم کم فرو می نشست و چشمهایم با سختی باز می شد و احساس گرمی بر دستها و پاهایم داشتم با تلاش سعی کردم صورتم را پاک کنم ولی توا ن حرکت دادن دستم را نداشتم .
خدایا چه اتفاقی افتاده است . زنده هستم یا مرده اگر زنده ام چرا توان تحرکم نیست و اگر به دیار باقی شتافته ام پس اینهمه درد و رنج چیست خدایا این چه شرایطی است که پیش آمده کجا هستم به کدام جبهه و محور آمده ام همراهانم کی هستند . چرا کمک نمی کنند و چرا اینجا کسی نیست و چرا گرمی دستی که زیر بازوانم را بگیرد احساس نمی کنم . خدای شکایت به که برم اصلا من کجا هستم و چه می کنم . گوئی تمام دنیا خراب شده است
پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦امید مهاجر
صالح مشطط : قسمت هفتم
خورشید با سرعت و صلابت همیشگی مسیر دیرین خود را طی می کند . گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد . کلاغان به قار قار همیشگی خود مشغول و قرقاولان به گشت و گذار همیشگی خود در زیر بوته ها و خارو خاشاک گلوله خورده و دود آلود مشغول بودند . حسی به من می گفت که باید تا قبل از غروب آفتاب ماموریتم را به پایان برسانم . و افکارم همه وجودم را به اینطرف و آنطرف می کشاند . افکارم در هم و برهم بود گاهی به دزفول می اندیشیدم و گاهی به موشک بارانهای دزفول و گاهی به سبوعیت سیستمی که مردم بیگناه را به زیر آتش می گیرد و همه را به خاک و خون می کشد .
یکی از پشت سر صدا می کند . یکبار و دو بار و چند بار دیگر ، ایستادم و نگاهی به ندا دهنده .
سلام : از دزفول با شما کار دارند
چه کسی است
آقای صولتی .
چکار دارد
نمی دانم فقط گفته هر طوری هست تماس بگیرید
گفتم پاسخ دهید که بعد از شناسائی تماس می گیرم
البته تماس نگرفتنم از روی ناراحتی با علی صولتی نبود که ایشان هم از مردان نیک و دوست داشتنی بود که همیشه با او گرم می گرفتم و البته همه بچه ها با او گرم می گرفتند و اصولا او آدم خون گرمی بود .

برابر قرار چند نفری به محل قرار و نقطه رهائی رسیدیم و به بر رسی پرداختیم . از سنگر ديده باني بالا رفتم علی رنگ دیده بان بود ،

او فردی بسیار با ذوق و متانت بود و با هم شوخی های زیادی داشتیم ، گوئی این دیدار از روی حکمت بود چون با دیدن او انرژی و حرارت زیادی گرفته و آرامش پیدا می کردم او می گفت : احمد امروز دیگر چه در کله داری و من می گفتم تو فقط ببین و دیده بانی کن و از دور مراقبمان باش ، هرگونه حرکت یا اتفاق خاصی را اطلاع بده . او گفت . اتفاق خاص امروز خود تو هستی ، در هر صورت با دوربين منطقه و مسير مورد نظر را به خوبي از نظر گذراند م، از اول حركتمان دلهره و تشويش خاطري عجيب ذهنم را بخود مشغول كرده بود احساسم به من مي گفت آماده فاجعه اي سهمگين باشم اما نمي دانستم چيست ، كجاست و چه مي شود . موقع حركت هفت نفر بوديم ، حتي موقع حركت چند عكس يادگاري هم گرفتیم ، به نظر ميرسيد اين واقعه مي خواهد بتاريخ بپيوندد وهمه امكاناتش بايد فراهم شوند ، صحبتها و موارد قابل اجرا و نكات لازم را براي همه ي برادران بيان نمود م و جمع برادران نيز بدنبال صحبتها يم سر را بعنوان تاييد تكان مي دادند و بچه ها براي مزاح و تنوع لطيفه هايي نيز مي گفتند ، حركت آغاز شد و مجددا با ذكر نام خداوند متعال و ذكر آيه شريفه ( و جعلنا ... ) بهمراه علی بیباک ، آل قصاب و محمدرضاآل عبدي و سه نفر دیگر از برادران براه افتاديم .
از اول حركت علی بیباک نفر بعد از من بود که گوئی نمی خواست بيش از چند قدم ازمن فاصله داشته باشد ، هرکس وظیفه خود را مرور می کرد ، تخریب چی چه باید بکند و نیروی پیش رو په باید بکند و دیده بان خمپاره و غیره . مسیر شناسائی به طرف شمال و در امتداد رودخانه کرخه بود و باید تا روستای صالح داود کناره رود خانه را پیش می رفتیم و پس از آن در صورت امکان وارد روستا می شده و استعداد و توانائی دشمن را بر انداز می کردیم . البته تاکنون این شناسائی انجام نگرفته بود و حتی از سمت کرخه نیز که به شناسائی آمده بودیم نتیجه چندانی نداداه بود و به خاکریز هندلی برخورد کرده بودیم. از اینرو شناسائی حساسی بود .
رود خانه معروف بود به رود خانه وحشی به این دلیل که بدلیل نداشتن سد در مسیر خود به هیچوجه جریان رود خانه قابل پیش بینی نبود و از طرفی بارندگی های سرچشمه بشدت روی رودخانه اثر می گذاشت . از اینرو به رود خانه وحشی معروف شده بود و البته به همین دلیل با بارندگی های شدید در سر چشمه کرخه و در صورت تداوم بارندگی ها اغلب شهرهای سوسنگرد و هویزه د معرض سیل قرار می گرفتند و سر ریز این رود خانه به کرخه کور و سپس به هورالعظیم می ریخت .
مسیر حرکت ما بیشه زار و انباشته از درختچه های کوتاه و بلند گز وحشی و بید های وحشی جنگلی بود که البته از کناره های کرخه مشروب می شدند . مسیر حرکت را بر اساس شناسائیهای قبل ادامه داده و از موانع متفاوت که توسط نیروهای خودی کار گذاشته شده بود می گذشتیم . مقدار کمی سیم خاردار . یک یا دوردیف میدان مین که چند روز قبل کار گذاری شده بود . کم کم منطقه حساس و حساس تر می شد . و اظطراب و دلهره جای خود را به آرامش و شوخی می داد . فواصل کم کم به حد طبیعی خود می رسید و افراد رعایت حال دیگران را می کردند . سروصدای هرچند کم جای خود را به سکوتی می داد که هر لحضه بر سنگینی آن افزوده می شد . آرام و آرام قدم برمی داشتیم . فقط هر از چند گاهی سفیر گلوله ای بر می خواست و در فضا می پیچید و بر زمین می افتاد . و گاهی صدای انفجاری حاکی از پرتاب خمپاره یا توپ دشمن سکوت را می شکست و آسمان را در می نوردید و به زمین می خورد و دود ناشی از انفجار به اسمان برمی خاست . و البته هرچقدر به عصر و غروب نزدیکتر می شدیم بر شدت آتش و مراقبت نیروهای عراقی افزوده می شد - زمان را به گونه ای انتخاب کرده بودیم که که با توجه به تجربه نیروهای دشمن که انتظار داشتند به شبیخون یا شناسائی شبانه برویم در این ساعت از روز کاملا در استراحت بودند .
مسیر شناسائی را با علائم مختلف جنگلی و قراردادی مشخص کرده و چک می کردیم ، در جائی شاخه شکسته ای علامت راهنما بود و در جائی دیگر پارچه یا پلاستیکی را به درخت آویزان می کردیم و یا درجائی که آخرین محل شناسائی قبلی بود بطری خالی را در کناری گذاشته و شاخه ای را درون آن فرو می کردیم که نیروهای شناسائی متوجه می شدند . به اولين نقطه ي قرار دادن تامين گشت رسيديم ، سه نفر از برادران را گفتم شما اينجا بمانيد و در صورت درگيري با دشمن و يا هر اتفاق ديگر مواظب باشيد دشمن ما را محاصره نكند . گروه تامين نشستند و ما چهار نفر براه افتاديم از اينجا حركتمان بسياربه كندي صورت مي گرفت چند قدم حركت و بعد مي نشستيم با دوربين اطراف را نگاه مي كردم با آل قصاب كه بيشتر از ديگران آشنا به منطقه بود وچند شب پيش تر منطقه را مين گذاري كرده بودند صحبت مي كردم و آل قصاب نيز سئوالاتم را پاسخ مي داد ، همان طور كه به پيش مي رفتيم ضربان و تپش قلب ها بيشتر مي شد ، حساسيت و خطرناكي موقعيت را از رنگ و رخسار گروه مي توان فهميد اما تنها چيزي كه در دلهانبود ترس از دشمن و اينگونه حرفها ، شايد كمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن مانده بود با بلند كردن سر از درختهاي كوتاه جنگل كنار رودخانه خط دشمن و سنگرهاي نگهباني خط مقدم آنها مشخص بود و صداي آنها كه به عربي حرف مي زدند شنيده مي شد .آخرین حد شناسائی تا اینجا بوده و باید از این به بعد با احتیاط بیشتری وارد منطقه ممنوعه می شدیم ، علی بیباک وگچ بر را جهت تامين گشت همانجا قرار داده و خود به اتفاق محمود آل قصاب حركت كردیم .
پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦امید مهاجر
۱۳۶۵ شلمچه

اطلاعات عملیات
چند ساعتی از تحویل این خود رو نگذشته بود ، پس از مدتها که آرزوی یک خود رو سالم و نو را داشتیم با مراجعه به تدارکات (امروزی ها بهش می گن لجستیک) با خواهش و تمنا و دستور عزیز جعفری ( فرمانده خوب و شجاعی بود و به اطلاعات و عملیات خیلی بها می داد و البته نفسمون رو در می آورد ) این جیپ خوب و توپ رو بهمان تحویل دادن . و سرحال تر از همیشه به شناسائی و کنترل خطوط پدافندی و بررسی خطوط دفاعی پرداختیم . غافل از اینکه این چیزا به ما نیومده . ساعتی از ظهر گذشته بود .و برای بررسی خطوط پدافندی از قرارگاه با دو نفر از بچه ها عازم خط مقدم شدیم تا مسیر شناسائیهای جدیدی را پیدا کرده و تغییرات احتمالی را در خط دفاعی عراق بر رسی کنیم . همینطور که در امتداد خط پدافندی حرکت می کردیم ، در محل های متفاوت متوقف می شدیم و با رفتن به بالای خاکریز و با استفاده از دوربین و نقشه خطوط خودی و دشمن و حد فاصل بین آنها را بررسی می کردیم . درست خاطرم نیست که محل چندم بود که در حال بررسی بودیم ، چشمم به پرچم جمهوری اسلامی افتاد که به زیبائی خاصی رقص کنان خود نمائی می کرد . معمول همیشه این بود که هرجا در پشت خاکریز ماشین رو پارک می کردیم همانجا به بالای خاکریز می رفتیم و کارمون را انجام می دادیم . اینجا هم مثل بقیه جاها . پس از پارک ماشین پیاده شدیم . تا به بالای خاکریز برویم .
هر از چندی سفیر گلوله ای آسمان را می شکافت و پس از طی مسافتی طولانی بر بستر خاک فرود می آمد و گاهی هم طعمه ای را می بلعید . طبق معمول از ماشین پیاده شدیم و به سمت پرچم براه افتادیم . همیشه تقریبا ابتدا من به سمت و بالای خاکریز می رفتم و همراهان پشت سرم می آمدند ناخود آگاه این بار توقف کردم و همراهان به سمت پرچم و خاکریز حرکت کردند . یکی از بچه ها مرا صدا کرد ، و گفت که چی شده ، چرا نمی آئی ، گفتم به نظرم اینجا بالا نرویم بهتره بیائید قدری پایئن تر ( یعنی به سمت شلمچه ) بریم یکی از بچه ها گفت .، چه فرقی می کنه بابا بیا الآن می ریم . . گفتم نه اینجا پرچم است و عراقیها هم پرچم را می بینند و احتمالا در کنترل شدید عراقیهاست . و بهتره که قدری پایئن تر برویم . البته یکی از بچه ها به بالای خاکریز رسیده و مشغول دیده بانی و کار بود . ولی با سماجت من پائین آمد و در امتداد خاکریز حدود 30 الی 40 متر به پائین رفتیم و از آن بعد به بالای خاکریز رفته و خطوط پدافندی دشمن را بررسی می کردیم . و همچنان هر از چندی سفیر گلوله ای آسمان را می شکافت و به زمین می خورد . دقایقی گذشت و یک گلوله توپ در حدود 100 متر عقب تر فرود آمد . و قدری بچه ها رو شوکه کرد . . . . . چند دقیقه دیگر سفیر گلوله ای دیگر که حتی صدای پرتابش را هم شنیدیم . زوزه کنان فضا را در می نوردید و نزدیک و نزدیکتر می شد . همه هواسمان به گلوله بود که کجا فرود خواهد آمد . هر لحظه صدا نزدیک و نزدیکتر می شد . کم کم ترس و دلهره خود نمائی میکرد و افراد به همدیگر نگاه می کردند . تا اینکه فرود گلوله به انتظار همه پایان داد . و بر فرق خود روی جیپ نو و تازه تحویل گرفته مان فرود آمد . دود و آتش و خاکستر به هوا برخاست و بالطبع گلوله های بعدی هم روانه شدند .( چون عراقیها متوجه میشدند که گلوله به هدفی خورده که دود بلند شده همانجا را مجددا گلوله باران می کردند ، و در اطراف فرود می آمدند . من هم که واقعا متاسف شده بودم که جواب عبدالله آبادی ( مسول تدارکات ) را چی بدم با کلید های نو و بدون خط ماشین ور می رفتم . و در فکر من و بچه ها این بود که چطور شد اینبار اگه در همانجا بالای خاکریز می رفتیم ، حال و روزمون بهتر از این جیپ نبود ، بهر حال باید دقایقی را در همانجا می ماندیم تا آتش فرو کش کند و برگردیم .
با خود روهای عبوری به قرارگاه برگشتیم . اتفاقا عبدالله آبادی را دیدم . کلید خود رو را به ایشان دادم و گفتم بیا این خودرو بدرد ما نمی خورد . گفت چرا . گفتم اینجا که ما میرویم همه اش گلوله و تیر و ترکش است ، ماشین نو هم بدرد نمی خورد . ، حیف است که خود روئی به این نوئی اینجا برود و خط بیفتد و احیانا ترکش بخورد . . . . . با یک حالت بذل و بخشش گفت . فدای سرتان . با لهجه مشهدی مگه ماشین از جون شما مهمتره . نه من نمی گیرم . بروید پی کارتان . گفتم حالا کوتاه بیا ما با وانت بیشتر کارمان راه می افته . اگه وانت داری بهتره ، این بنده خدا از همه جا بی خبر گفت ، خوب حالا یه حرفی کلید رو بده و بیا این کلید وانت ، اینم نونوه بگیر کارتون رو بکنید بچه های مردم رو به کشتن ندین . مواظب باشید . . . . نمیدانستم چی بگم . . کم کم خنده ام گرفته بود . منم با یه قیافه معصومانه گفتم بیا اینم کلید خود رو جیپ نونوه ببین خط هم نیفتاده . . . .. ( البته منظورم کلید بود نه خود ماشین ) و او گفت خدا خیرت بده اتفاقا بچه های عملیات . ازم خود رو جیپ خواستند . خیلی خوب شد . خود رو جیپ منهدم شده را تحویل دادیم و یک خودرو تویاتا وانت نو تحویل گرفتیم . و تنها چیزی که از جیپ ماند این عکس یادگاری بود که برای مبادا روز گرفتیم . والسلام

پيام هاي ديگران ()
دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦امید مهاجر
صالح مشطط : قسمت ششم
قصه های بسیار زیبا و شوخی های شنیدنی در باب یاران جبهه هست که هرکدامش می توتند با جذبه های خاص خود جمعی را به شعف وا دارد و بیانی از زندگی زیبای درون جبهه باشد . بعضی ها تصور می کنند که جبهه انباری از درد و رنج و گریه و زاری و مکافات و بد بختی است و شبه را تابه صبح گریه و انابه به درگاه حق جهت شهید شدن است و لا غیر و افراد جبهه انسانهائی وحشی هستند که آداب و معاشرت اجتماعی بلد نیستند و غیره .
غافل از اینکه یکی از بهترین مدلهای زندگی اجتماعی در جبهه و جنگ جریان داشت و اگر جمعی از باز ماندگان آرزوی برگشت به سنوات گذشته را دارند نباید این آرزو اینگونه تلقی شود که این افراد دنبال جنگ و خونریزی هستند بلکه بدنبال مدل زندگی اجتماعی آن هستند و در این مدل بشدت از جنگ و خونریزی تنفر وجود دارد که در هیچ مدل دیگری نیست . مدلی از فداکاری و نوعدوستی ، مدلی از گذشت و مدلی از محبت و عشق ، راستی چگونه می شود که در روابط اجتماعیمان وقتی به چراغ قرمز و یا چهارراه می رسیم هرکدام با سماجت تمام سعی می کنیم که اعلام کنیم کار ما واجب تر و ضروری تر است پس ما باید زود تر از دیگران عبور کنیم و کار و ضرورت دیگران و حتی خود آنها اصلا برایمان مهم نیستند . و این مدل را با سبقت در خطوط مقدم و سبقت در خطرات بسیار شدید صحنه های نبرد مقایسه کنید . آنجا حاضر نیستند از لحضه ای وقت خود هرچند با ارزش باشد بگذرند لاکن در این مدل انسانها حاضر می شوند براحتی از جانشان و سلامتشان بگذرند . در این مدل زندگی اجتماعی انسانها برای همدیگر ارزش واقعی دارند ، ارزششان نه به دارائیشان و نه به پست و مقامشان است بلکه فقط و فقط به اخلاق اجتماعیشان است و محبت خانوادگی و اجتماعی و گذشت و فداکاری متقابلشان است .
بعد از شوخی ها و خنده های معمول وقت از ظهر گذشته بود و کم کم برای ناهار آماده می شدیم ، روز عجیبی بود انگاری اتفاق مهمی می خواست بیفتد و در این اتفاث احساس می کردم که سهم زیادی دارم ، آنقدر سرحال بودم که ناراحتی های دزفول را بکلی فراموش کرده بودم و البته معمولا اینطور بود که وقتی پا به جبهه های نبرد می گذاشتم همه ناملایمات را فراموش می کردم و بقدری مشعوف می شدم که نگو ، نه بخاطر نان و حلوایش بلکه بخاطر صمیمیتش و بخاطر بی غل وغش بودنش و بخاطر اینکه احساس مثبت بودن می کردم . بهرحال ماشین تدارکات که آنوقت خودروی جیپ سیمرغی بود آنهم به مسولیت آقای مهردادی .
آقای مهردادی انصافا مرد بسیار صبور و خوش برخورد و با محبتی بود و برای هر کاری که بهش محول می شد حتی تامل نمی کرد ، حال آن کار تدارکات جبهه باشد و خواه خطوط مقدم و یا حتی جلوتر از آن شناسائی دشمن باشد . دائم لبخند ملیحی بر لب داشت و وجودش آرامش می بخشید شاید بتوانم با جرئت بگویم حتی یکبار ایشان را عصبانی نیافتم خستگی ناپذیر و پر تحرک .
بهر حال همگی دور سفره غذا جمع شدند و با همان گفتگوهای همیشگی ولی با آرامش بیشتر مشغول صرف نهار شدند ، آقای کوسه چی که زیر چشمی همه را می پائید تا شاید بتواند از کسی ایرادی بگیرد هم سر صفره بود . و از اینرو با اینکه خود ایشان نیز اهل شوخی و مزاح بود ولی محدودیت هائی هم بود ، یکی از بچه های مخابرات وارد شد و کفت که شما را از دزفول می خواستند ، آقای صولتی بود ، من که تازه دزفول و ناملایماتش را فراموش کرده بودم ، گفتم چکار داشتند – گفت گفته اند که سریعا به دزفول بروم . سیف الله گفت بگو بابا نیستش . یا جواب نده ، مخابراتی گفت که از صبح چند بار زنگ زده اند ، عنبر سر گفت آخه چه آشی تو دزفول می پزند که ایشان باید برسد ، ومن گفتم که اگه دزفول را آب هم برده باشد به من نمی رسد که بتوانم کاری انجام دهم تازه بزرگان قو م و علامه ها آنجا تشریف دارند . و کوسه چی نگاهی از سر غیض کرد و گفت بلند شوید وبروید دنبال کارتان مگر آمده اید که ته سنگر جگ بگید و بخندید ، آخه ایشان با رئوفی خیلی یک کاسه بودند و همیشه مشاور همدیگه . بهرحال با تشر فرمانده معظو جبهه غذا خورده و نخورده از سر سفره بلند شدیم و عنبر سر گفت بلنشید تا خمچاره نیامده – صبور گفت کجا با این شکم پر و عنبر سر جواب داد نگران نباش اول قدمی می زنم و بعد می رم –
کوسه چی هاج و واج مانده بود مگر چه شده نکنه همهتان می خواهید به شناسائی بروید - عنبر سر گفت بله مگه چی شده ما هم دلی از عزا در میاریم
- کوسه چی گفت – لازم نکرده که همه شما باهم به شناسائی بروید . عنبر سر گفت نگران نباش که ترکش و توپها همه اش مال امیده و اونام دنبال اون می گردن – با مای بیچاره که کاری ندارن .
- منم هاج و واج مانده بودم و سیفالله چشمک می زد که هیچی نگو و بسرعت گفت که ما می خواهیم زیر آبی شناسائی برویم .
- در جبهه صالح مشطط چشمه ای بود و برکه ای که معمولا بچه ها برای رهائی از گرما به آنجا پناه می بردند و از آنجا که تعدادی از افراد شنا بلد نبودند آقای کوسه چی با رفتن به چشمه مخالفت می کرد ولی بهر حال یکی از محل هحل های تفریح بچه ها همان چشمه بود که امروز هم آقای عنبر سر و صبور هوس چشمه کرده بودند .
- از سنگر خارج شدیم و سیف الله و عنبر سر با نگاه خاصی گفتند که مواضب خودتان باشید و احتیاط کنید . گروه شناسائی آماده می شد افرادی مرکب از مخابرات ، و کسی که قبلا مسیر را رفته بود و تخریبچی و مسئول شناسائی جبهه . آقایان آل عبدی . بیباک . آل قصاب . دونفر دیگر از نیروهای شناسائی .
شناسائی حساس و مهمی به طرف شمال جبهه صالح مشطط باید صورت می گرفت . افراد از نیروهای زبده و کار کشته شناسائی بودند ، تا کنون شناسائیها در منطقه صالح داود به موفقیت چندانی نرسیده بود و باعث نگرانی بیش از پیش فرماندهان شده بود . فاصله خطوط مقدم نیروهای خودی تا دشمن حدود 3 الی 4 کیلومتر بود و کل منطقه پوشیده شده درختان جنگلی گز و غیره بود . آلودگی منطقه بینا بین نیروهای ما و دشمن بسیار زیاد بود ، از گلوله های عمل نکرده تا مین گذاری های پراکنده و کمین های متعدد و مهمتر از همه هوشیاری نیرو های دشمن .
با همه تمهیدات لازم به راه افتادیم هر کس از هردری صحبت می کرد و گوئی همه صحبت ها باید گفته شود وگرنه تا لحظاتی دیگر همه را سکوتی مرگبار فرا می گیرد که هیچکس را نای نفس کشیدن نیست وفقط سفیر گلوله است که می غرد . گوئی گمشده ای بود که باید پیدا می شد و گوئی راهی بود که باید رفته می شد . کم کم به نقطه رهائی رسیدیم محلی که ازنیروهای خودی باید خداحافظی کرد و خود را به تقدیر و حادثه سپرد . آخرین سنگر امن وحضورداغمان در سنگر دیده بانی بود با مسولیت قهرمانی از تبار رزم ، آقای علی رنگ ، با سلابت و استوار ایستاده بود .دفتر یاد داشتهایم در جیب پای راستم بهمراه یک شیشه عطر همیشه برای دیگران باعث بحث بود . و همه چیز در این دفتر پیدا می شد از گزارش روزانه تا شعر و نثر و دفتر تلفن و غیره . بهش می گفتن دفتر چه سحر آمیز . چون همه چی توش پیدا می شد . خاطره شعر نثر .
گزارش روزانه . روز شمار حوادث و غیره . . . .

بیسیم دیده بانی به صدا در آمد و علی رنگ را با کد مخصوص خودش صدا می کرد ، احساسی به من گفت که باید بروم و ادامه مسیر دهم به گونه ای کنار رنگ نشسته بودم که گوئی از همه مشغله های عالم بی خبرم و در عالم خود با خودم خلوت کرده ام . علی به سنگر رفت تا به بیسیم جواب دهد . و همینکه
وارد سنگر یا اطاقک گلی بیسیم شد . بعد از دید زدن و بررسی خطوط دشمن از پله های دیده بانی پائین آمده و در امتداد خط پدافندی براه افتادم . بچه های تخریب و ما با هم در گوشه شرقی خط پدافندی قرار داشتیم .
انگار دنبال گمشده ای می گشتم که هرچه بیشتر می گرده کمتر یافت می کنم - گرمای جنوب گرمای طاقت فرسائی است و در شرایط بیابانی بیشتر اثر میگذارد . هیچ چیز دیده نمی شود و تا چشم کار می کند بیابانی است از نقابداران . کسانی که به جنگ ملتی مضلوم آمده که تنها جرمشان آزادیخواهیشان است . اینجا همه سرگرم طلب مطالباتشان هستند . در هر گوشه کسی مشغول کاری است – در بالای خاکریز چند نفری به تماشای محلی ایستاده اند گوئی صحنه نمایش یکی از فیلمهای هالیود است نه معذرت می خواهم اینجا که همه پسرند و اجازه حضور از جنس مخالف را نداده اند پس حتما یکی از نمایش های آنچنانی در جریان است که هرکدام تلاش می کنند تا آنطرفتر را ببینند . یکی گفت امید آمد و صدام کردند . ومن بی حوصله تر از همیشه بدنبال گمشده ای از دیار خودم می گشتم . نه او اینجا نیست ، پس چرا آدمیا ن اینطوری شده اند چرا اینهمه !!!!! . . .
پيام هاي ديگران ()
شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦امید مهاجر
جاده های سربی
سرآغاز
شك نداريم كه ماجراى هشت سال جنگ تحميلى و دفاع مقدس ملت نجيب و عزيز ايران در برابر تجاوز همه جانبه دشمنان انقلاب اسلامى آن سان عظيم و فراگير و فراگستر است كه مىسزد و مىبايد به بايستگىها و شايستگىها تمام مورد مداقه قرار گيرد .
بازشناسى جنبههاى گوناگون اين واقعه در مجالى كه اينك پس از اتمام جنگ فراهم آمده است مستلزم طرح مبانى تئوريك وارائه نقطه نظر نكته سنجان و ژرف انديشانى است كه به اهميت و ضرورت اين مهم چون اصل و نفس دفاع و مقاومت در برابر دشمن، وقوف و اعتماد دارند، بى ترديد حاصل اين باز جستها، وراى آن چه كه در ايام و دوران دفاع مقدس صورت يافته است به شناخت زير ساختها و جهات ناشناخته و بنيادين اين واقعه عظيم مربوط و منتهى مىشود.
اما شناخت و بررسى درست و همه جانبه از وجوه پيدا و پنهان جنگ و بازتاب و تاثير آن در نهادهاى احتماعى و عرصههاى انديشه ورزانه تاريخى و فرهنگى جز در سايه تلاش مستمر، انديشه پويا و قانون مند و بويژه بازكاوى تخصصى و تفكيكى - جزء شناسنامه - در هريك از موضوعات و مسايل مربوط به آن امكانپذير نمىتواند بود
ژرف كاوى و بازبينى اجزاء متشكله اين حادثه مقدس هشت ساله در همه جهات به روش استقرايى گرچه در ظاهر از كثرت و تعدد دور نمىنمايد، مىتواند وحدت بنيادين و پيوستگى ابعاد درونى و برونى آن را به روشنى تمام نشان دهد
گستره عظيم و تشخيص دفاع مقدس با جان مايههاى معرفتى و جلوههاى حكمى آن، عرصه هايى نوين و بديع را فراروى محققان باز مىگشايد و از اين رو سنگينى وظيفهاى سترگ را بر دوش فرهيختگان و نهادهاى مطالعاتى و تحقيقاتى فرياد مىآورد .
اهتمام و اقدام بدين مهم درقياس با وسعت پهنه وسيع آن بى اغراق نمىتواند در محدوده عمر و زمان يك عصر و نسل درگنجد و خلاصه شود. صحت اين سخن را از قياس صورى پژوهش هايى كه درباره وقايع و نبردهايى كه درقرون اخير به وقوع پيوسته است به درستى مىتوان دريافت. با اين همه، اقرار و اذعانى مىبايد داشت كه نهادهاى مطالعاتى و پژوهشهاى پژوهشگران مادراين راه گامهاى نخست طى اين راه قرار دارند و از اين جهت تارسيدن به افق مطلوب و مقصود، راهى طولانى و صعب درپيش دارند .
بهر تقدير در اين روزگار وانفساى معنويت و مهربانى، به جهت حراست و تعالى آثار فرهنگى دفاع مقدس ماهمواره محتاج شناخت جنبههاى گوناگون آن هستيم و در نيل بدين مقصود بر اين عزم و اراده متمايل گرديدم كه به قدر وسع و بضاعت خويش، به جمع آورى خاطرات، دستنوشته، مصاحبهها، يادداشتهاى روزانه و... از سوى فرماندهان گرانقدر دفاع مقدس بپردازم.
در اين ميان سردار سرتيپ پاسدار احمدسوداگر فرماندهى محترم لشكر 27 محمد رسول الله ص قبول محبت نمود و زبان به روايت آن ايام سپرى شده، گشود كه حاصل اين مراوده دو مجموعه «پاى مسافر» و «آيينههاى خاك» گرديد كه اميدوارم خدمتى باشد به ثبت و ضبط فرهنگ دفاع مقدس .
در اين مجموعه كليه سالنامههاى سردار سوداگر مورد بررسى و دقت قرار گرفت و بشكل ذيل اين مجموعه تهيه گرديد:
الف - مراحل آماده سازى عملياتها
ب - مطالب شخصى و فردى و خانوادگى
ج - گزارشهاى اطلاعاتى و عملياتى
د - گزارش جلسات و نشستهاى شوراى فرماندهى
البته در بعضى از موارد، به لحاظ مسايل امنيتى و اطلاعاتى يا خانوادگى و خصوصى و يا اخلاقى، يادداشتها حذف گرديده كه اين كار با صلاح ديد سردار سوداگر و گذر زمان ممكن است در آينده منتشر گردد.
بهر حال همگان هم راى هستيم كه احياى ارزشهاى دفاع مقدس، نياز يك بسيج همه جانبه است و به يقين ملت قهرمان ما در پاسدارى از ميراث گرانبهاى حماسه فرزندان دلير خود به شايستگى عمل خواهد كرد. مطمئنا باز نگرى در ساختار اين حماسه شگرف و ارزيابى ابعاد گوناگون آن به اقدام ارزشمندى در دستيابى به الگوى بهينه دفاعى، غناى فرهنگ و تشديد توسعه ملى خواهد بود
كالبد شكافى عناصر و اجزاى فرهنگ دفاع مقدس و ثبت و ضبط علايم اساسى آن به منظور سازمان دهى اين تجارب و فراهم ساختن بنيانهاى بر مبناى آن، ضرورت مبرمى است كه انتقال فرهنگ مقاومت و ايثار را به كالبد تاريخ امروز و فرداى ما ميسر خواهد كرد.
فضل و عنايت بارى را در اين راه همه جا طلب مىكنم و باب استجابت را مىكوبم و اينك او را بر انعام جسيم اجابت، سپاس مىگذارم و از او تمناى اتمام منت دارم
سهل گردان، ره نما، توفيق ده
يا تقاضا را بهل برما منه
محمد مهدى بهداروند
فروردين 1380

مقدمه
فرهنگ ايثار و شهادتطلبى و فناء لله و پرواز عاشقان سبكبال بربال ملائك و نيل به مقصود و در آغوش معبود رفتن و خلق برترين و بهترين حماسههاى عشق و جهاد فى سبيل الله و تقبل مهلكترين خطرها د رمهلكههاى نبرد و مردانگى و مقاومت، فضايى معنوى و الهى را به وجود آورده بود كه به فرمايش خمينى كبير «ره» « به جز يك برهه از تاريخ صدر اسلام هرگز ديده نشده است » . تا جايى كه امام عارفان و مجاهدان رضوان الله تعالى عليه به حالشان غبطه مىخورند .
حماسه هشت سال دفاع مقدس، كه شاخصه توان و قابليت امت ماست، آميختهاى از تجارب بى نظير و ارزشمند است. دفاع مقدس امت خداجوى ما در برابر تجاوز رژيم عفلقى بعث عراق پاسخ گوى پرسشهاى بى شمار و الگويى شايسته و كامل در تاريخ مبارزات ملل مستضعف براى احقاق حق خود مىباشد.
يقين دارم كه ابهت عرفانى و جانبازى رزمندگان اسلام، به عنوان اسطورهاى براى آيندگان باقى خواهد ماند، زيرا دست قدرت حماسى، عرفانى آن سالكان سرو قامت و شير اوژان مشت آهن ،دشمن را چون موم دركف گرفت.
به خلاف ديدگاههاى روشنفكرى بيمار، فرهنگ و ادب عرفانى ادبيات مربوط به دفاع مقدس، نه تنها به دليل عرفانى بودنشان، اسطوره ستيز نيست بلكه برعكس قهرمان جنگ، با همه آرمانهاى اسطورهاى خود دركوره آتش اين عشق عرفانى ذوب مىشود تا صافى گردد.
اولين قدم جهت اسطوره سازى و نهادينه گى فرهنگ دفاع مقدس، و توسعه فرهنگ جبهه، جارى شدن آن در متن زندگى مردم است به نحوى كه به جاى سخن گفتن از فرهنگ جبهه با آن زندگى كنيم. فرهنگ جبهه بايد با زندگى روزمره عجين شود و در خانه، خيابان، و گذرگاهها تجلى يابد و در عرصههاى گفتارى و رفتارى مردم نمايان گردد.
تدوين حوادث و رويكردهاى آن دوران با مدد گرفتن از ادبيات خاص خود بهترين وسيله براى انتقال آن فرهنگ و نگهدارى از آن مىباشد .
آنان كه در شرايط امروز جامعه دست به خلق و ثبت آثار جنگ زدهاند و براى جاودانه كردن فرهنگ جبهه تلاش مىكنند و كردهاند، در واقع نمايندگان گمنام و ملى كشور هستند، زيرا در شرايطى قلم به دست مىگيرند كه انگيزهها براى آفرينش آثار جنگى روز به روز كمتر و كم رنگتر مىشود، هرچند مىدانيم كه به صورت نظامند و قانون مند هيچ سياستى براى حمايت همه جانبه از اين هنر مندان و نويسندگان وجود ندارد، در حالى كه توسعه فرهنگ دفاع مقدس، منوط به حمايت معنوى و مادى دولت و نهادهاى ذى ربط از نويسندگان است .
در اين مجموعه كه در روبروى شما قرار دارد، روحانى بسيجى جناب حجةالاسلام محمد مهدى بهداروند كه مخود ايام جوانى و بهارهاى عمرش را همگى در جبهه سپرى كرده است، تقبل زحمت نموده و حدود 15 سالنامه مرا كه سرشار از گزارش - خاطره - نامه - دستور - نجوا- گله - شرح آماده سازى قبل از عمليات - باز تاب عمليات - عدم الفتحها و.... بود را مورد مطالعه و گزينش قرار داد و با هماهنگى و همفكرى اينجانب بخشى از آنها را تدوين نمود. اين كار دومين مجموعه يادداشتهاى روزانه(1) است كه تاكنون منتشر گرديده است.
اميدوارم اين كار كه بازحمات جدى اين عزيز به ثمر نشسته است، مقدمهاى جهت كارهاى بعدى ايشان و ديگر سرداران عزيز دفاع مقدس باشد.
در خاتمه از سر تعلق و دوستى كه به فرزند بزرگوار ناصر دارم، اين مجموعه را اگر خيرى در آن باشد به روح مطهر او و عمويش محمود و دائى اش ناصر اهداء مىنمايم .
آن سفر كرده كه صدقافله دل همره اوست
هركجا هست خدايا بسلامت دارش
احمد سوداگر
تهران - لشكر 27 محمد رسول الله
پيام هاي ديگران ()
دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦امید مهاجر
صالح مشطط : قسمت پنجم
محور بعدی که در همه شناسائی ها با مشکل مواجه بودیم محور صالح داود در شمال جبهه صالح مشطط بود ، عمده شناسائی ها با شکست مواجه می شد ، هم از طرف کرخه با مشکل مواجه بودیم و هم از طرف مشطط ، اخیرا عراقیها اقدام تازه ای هم کرده بودند و سگهائی را در خطوط مقدم بکار گرفته بودند که به محض نزدیک شدن نیروهای شناسائی به خطوط آنها سگها اقدام به پارس کردن می نمودند و مانع شناسائی های ما می شدند .
تصمیم قطعی داشتم که شناسا ئی صالح داود را هم به نتیجه قابل قبولی برسانیم . و خدا خدا می کردم که این شناسائی هم با موفقیت به اتمام برسد و بتوانم با اطلاعات کاملی از دشمن به قرارگاه اصلی دزفول باز گردم و حرفی برای گفتن داشته باشم . به هر حال با افکاری در هم و برهم و خستگی فراوان به خواب رفتم .
صبح زود بقول قدیمی ها خروس خون داد و فریاد اذان از هر گوشه ای به گوش می رسید ، اکثرا برای نماز بیدار می شدند حتی اگر کسی هم از روی خستگی توان بلند شدن را نداشت با شرمندگی مجبور به بلند شدن می شد ولاکن هیچکس اجبار نداشت .
پس از نماز و صبحانه مختصر راهی خطوط مقدم شدیم ، با بچه ها احوالپرسی می کردیم و هر از چند گاهی صدای مهیب گلوله ای آسمان را می شکافت و بر زمین می آمد و پس از انفجار دود عضیمی را به هوا رهسپار می نمود و هر از چند گاهی که گلوله به هدفی برخورد می کرد صدای فریادی از عزیزی به آسمان برمی خواست و متعاقب آن آژیر آمبولانس و سرو صدای کمک کن و کمک کن به گوش می رسید .
خطوط مقدم بفاصله 15 یا 20 یا 30 متر از سنگرهای نگهبانی پوشیده شده بود و بفاصله حدود 50 متر سنگر های جمعی برای استراحت احداث شده بود . نگهبانان با علاقمندی خاصی به نگهبانی مشغول بودند ، کمتر موردی را مشاهده می کردیم که در حالت چرت زدن باشد هر چند که خواب صبحگاهی بسیار شیرین است ولی شور و شعف نگهبانی بر آن غالب شده بود .
خطوط دشمن نیز از آرایش منظم و خوبی برخوردار بود ، فاصله سنگر های نگهبانی از همدیگر حدود 15 الی 20 متر بود و از استحکام بیشتری برخوردار بود با استفاده از تیر آهن های سنگین و چوب های ضخیم استحکام خاصی را به سنگرهای خود داده بودند و همچنین در فواصل متعدد در حدود 30 الی 50 متر با کمک ادوات سنگین همانند تانک و سلاحهای پدافند هوائی بر استحکام خطوط دفاعی افزوده بودند و هر حرکتی را زیر نظر داشتند . و این در حالی بود که د ر این جبهه ( سر پل صالح مشطط ) حتی یک دستگاه تانک نداشتیم و سلاحهای پدافند هوائی هم در حد اقل و انگشت شمار بود بطوری که فقط می توانستیم پوشش حداقلی هوائی را برقرار کنیم . اصلا خطوط ما با دشمن قابل مقایسه نبود . از تعداد نفرات بکار گرفته شده و از تجهیزات سنگین و از ادوات نیمه سنگین و از استحکامات و غیره آموزش و دوره های نظامی هم که حتما گذرانده بودند بر کیفیت آنها افزوده بود ، تنها توانائی اساسی نیروهای ما همان انگیزه و پتانسیل الهی بود که درون روح و روان نیروهایمان نهفته شده بود . انرژی حاصل از مظلومیتی بود که د ر طی سالیان سال از اجدادمان در دورانهای خفقان حکومتهای پادشاهی و تحمیل جنگهای نابرابر و جدا سازی قطعه هائی از خاک پهناورمان د ر کالبدهای جوانانمان دمیده شده بود که تصمیم گر فته بودند اینبار نگذارند قطعه ای از این خاک پهناور همانند گذشته جدا شود و به هر ترتیب شده با فدا کردن جان خود تاریخ آینده را از رشادتهایشان انباشته سازند . و این بود که قابل محاسبه در فرمول نظامی و موازنه قوای ارتش تا دندان مسلح عراق جائی نداشت و قابل محاسبه نبود .
مسیر طول خط مقدم را در غرب جبهه مشطط ور انداز می کردیم و تغییرات خطوت دشمن را ثبت می کردیم ، کمترین تغییرات از نظرمان دور نمی ماند و ثبت می کردیم و هر از چند گاهی مسیری را به سمت خطوط دشمن در نظر می گرفتیم تا در اولین فرصت شبانه به شناسائی برویم و تا نزدیکیها و حتی زیر خاکریز دشمن ناشناخته ای نمانده باشد .
به تپه سبز رسیدیم . کانالی را در آن حفر کرده و بدینوسیله به قله یا خطاالراس تپه رسیده بودیم . یکی از مناطقی که معمولا سیبل دشمن محسوب می شد همین تپه سبز بود که دشمن لحضه ای آنجا را راحت نمی گذاشتند . دائم آماج گلوله های توپخانه و تانک و خمپاره آنها بود . از اینرو امکان رسیدن به قله تپه بدون شیار اصلا امکان پذیر نبود و در منتها الیه شیار یعنی در بالای تپه بخاطر مصون ماندن از تیر مستقیم تانک و تک تیر انداز دوربین خرگوشی تعبیه کرده بودیم که دیده بان یا هر کس دیگری از شت دوربین به دیده بانی خطوط دشمن بپردازد .
این تپه گرچه خیلی بلند نبود ولی بدلیل موقعیت منطقه ای دید و تیر بسیار عالی را روی خطوط پدافندی دشمن بوجود آورده بود . بهر حال هر کسی که قدمی به جبهه صالح مشطط گذاشته باشد نام تپه سبز را حتما شنیده است .
وارد شیار تپه سبز شدیم و پس از شناسائی و دیده بانی خطوط دشمن با یک گلوله تانک به استقبالمان آمدند و خط الراس را هدف قرار دادند . نگهبان که جای خود را به ما داده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است و افق را خیره رفته بود .
پرسیدم چه خبر شده ؟
گفت هیچی
گفتم توپ شلیک کرد
گفت کار همیشه است . ببخشید مثل اینکه جنگ است و .....
بهر حال رویمان را کم کرد و با گلوله های پی در پی دیگر و بدرقه جانانه آنجا را ترک کردیم و اساسی ترین نتیجه این بود که دشمن در غرب جبهه بشدت حساس است و فعلا نباید به حساسیت او افزوده بشود .
احساس عجیبی داشتم گوئی اتفاقی قرار است بیفتد که حد اقل برای من سخت و طاقت فرساست حتی به آقای آل عبدی و پور محمد حسین گفتم که امروز را خدا بخیر بگذراند . و آنها می گفتند که البته هروقت شما به محلی می روی آنجا باید به خیر بگذرد و اینم بگم که حرف ما تنها نیست همکه می گویند که مظهر تشنج است هرجا که قدم می گذارد آنجا گلوله باران می شود .
با پای پیاده در کنار خاکریز قدم می زدیم و به سمت عقبه می آمدیم کسی نبود بگه که آخه آدمای نادون برای چه به این بیابانها آمده اید مگه خونه و زندگی ندارید مگه امید و آرزو ندارید مگه تفریح و تفرج ندارید و مگه کسو کار ندارید نمی دونید که اینجا بوی مرگ به مشام می رسه و نمی دونید که آدما عمودی به اینجا میان و افقی برمی گردند .
تویو تائی در گل گیر کرده و جمعی دور اونو گرفتن که اونو از توی گل بیرون بیارن یکی پشت فرمون نشسته و گاز می ده و بقیه هل می دادنن مثل خر تو گل گیر کرده بود سه نفری رفتیم کمک این بی نواها آخا هر دقیقه یه گلوله زمین را می بوسید و منفجر می شد حالا اگه کسی اون دور اطراف هم بود که ناله ای می کرد و بر زمین می افتاد .
همینکه نز دیک شدیم گفتیم کمک می خواین یکی از میون اونا فریاد زد که احتیاجی به کمک شما نداریم زود گورتون رو گم کنید تا گلوله لعنتی که قراره برای شما بیاد از بخت بد به ما نخوره همینکه از ما دور بشین به ما کمک زیادی کردین . ذلیل مرده اونقدر هم جدی می گفت که لحضه ای احساس می کردیم اینا واقعا اینقدر از مردن می ترسن که نگو .
بهر حال ما هم از خدا خواسته یا نخواسته راهمون را کج کردیم و گفتم که خداکنه گلوله تو سرتون بیاد نمک نشناسا . تو این گیر و دار بودیم که گلوله ای زوزه کشون امد و در چند متری سقوط کرد و بلافاصله یکی از بچه ها با کلوخ و گلی بدنبالمان افتاد که به کی باید بگم گورتون را گم کنید . گفتم بیخیال داش . واجعلنا رو بخون و طاقت مکن ما که رفتیم به امون خدا ایشاله خودم با یه تو یو تای خوشگل می برمتون اما کجا خدا می دونه تو دلم گفتم ( مجلس عروسی )
دم دمای ضهر بود و هوا بشدت گرم کم کم به مقر اصلی در صالح مشطط رسیدیم یکی سراغ تانکر آب می رفت و یکی دنبال کلمن آب و معمولا شربت خاکشیر درست می کردیم و عطشمون را کم می کردیم . و بازار شربت لیمو و خاکشیر و هندوانه داغ بود بخصوص وقتی که کمک های مردمی می اومد . اون نامه های خوشگل و مامانی رو هم در می آوردیم و همه را بدون استثنا می خواندیم نه من تنها همه می خوندند و واقعا بر داشتن اینچنین امت و ملتی مباهات می کردیم .
سنگر ها معمولا زیر زمینی بود و بخشی از سنگر که روبروی در ورودی بود روشن بود و بقیه سنگر تاریک بود و معمولا در آن هوای گرم ملافه یا پتوئی را در وسط سنگر از سقف آویزون می کردیم تا بوسیله حرکت دادن آن به شکل باد بزن فضای سنگر را قابل تحمل تر کنیم و همین باعث می شد که طرف دیگر سنگر تاریکتر از حد معمول شود و اگر کس تازه وارد سنگر می شد اصلا منحل تاریک سنگر را نمی دید و این در حالی بود که افرادی که درون تاریکی بودند طرف روشن سنگر را می دیدند و از این رو آنها را اذیت می کردند .
یکی از بچه های تازه وارد را به ما مامور کرده بودند با اینکه آدم توانمند و شجاعی بود لاکن تا کنون با خلق و خوی جبهه آشنائی نداشت و تصور بسیار مقدس مآبانه ای از جبهه و جنگ داشت معمولا اول ورود بچه های تازه وارد را خوب تحویل می گرفتیم و بعضی وقتها هم آنها را سر کار می گذاشتیم . بعد از احوالپرسیهای معمول و خوش و بش کردنها و معرفی به سایر همراهان با یه هندونه بزرگ و خنک که با هزار خواهش و تمنا از تدارکات گرفته بودیم آنهم با کلی تشکر از کارنده و نگاهدارنده و خریداری کننده و فرستنده و حمل کننده وارد سنگر شدیم اونم با چه کیف و ولعی کریم سینی را زمین انداخت و چاقو بدست عین قصابای بی رحم وارد شکم هندونه شد و سفره اش کرد و بعد هم قاچ قاچ و هر کسی قاچی را بر می داشت و می خورد . لحظه هائی می گذشت و کم کم متوجه شدیم که قاچ های هندونه یکی پس از دیگری کم می شود و سرو صدائی در طرف دیگر سنگر به گوش می رسد . اول از همه هم اون تازه وارده متوجه سر و صداهائی شد و دائم می گفت قاچهای هندوانه کم می شه ، مگه کس دیگری درون سنگر است و ما که از ماجراهای قبلی مطلع بودیم اظهار بی اطلاعی کردیم و می گفتیم اصلا خبری نیست و خیالتان راحت باشد از بابتی صحبت از جن و پری و در بین بچه های اطلاعات بوفور مطرح بود از این رو ایشان پرسید که نکنه جنی یا چیزی در آنطرف سنگر است که گفتیم معمولا پیدا می شه شاید هم الان دوتا از اون جنای ور پریده اونطرف سنگر دارند هندونه های ماررو می خورند این رو شنید و طرف اشتهاش کور شد و در گوشه ای کز کرد . طرف دیگر هم که ماجرا را به این وخیمی شنیدند هر کدام با ملافه ای که معمولا در سنگرها پیدا می شد بر سر کشیده به بیرون اومدند . که بلافاصله دوست تازه واردمان با شتاب زیاد از درب سنگر خارج شد . و پس از آن جمعمان با آقایان سیف الله صبو و حیمد عنبر سر ( همان دو جن ) پشت پرده به بیرون آمده و نظاره گر شدیم .

پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦امید مهاجر
صالح مشطط : قسمت چهارم
روزگار عجیبی بود انگاری به پیک نیک آمده بودند آنقدر در آسایش و راحتی بودند که گوئی نیروهای ما متجاوز قرنها هستند . همه چیز از ابزار و وسایل جنگی و رفاهی و تردد فراهم بود هیچگونه کسری مشاهده نمی شد . تجهیزاتی که آورده و تجمع کرده بودند شاید به اندازه دو جبهه کرخه وصالح مشطط بیشتر می شد و البته آنهائی را که ما می دیدیم . تسلط بسیار خوبی روی منطقه داشتیم ایکاش می توانستیم هما نجا با پشتیبانی لازم و کافی مستقر بشویم . ولی آرزوئی بیش نیست چون استقرار در این محل نیاز به پشتیبانی کاملی از توپخانه تانک و نیروهای رزمنده زیادی داشت .
از راحتی خیال نیروهای دشمن حرصم می گرفت که انگار تصور ماندن ابدی دارند و عین خیالشان نبود که متجاوز هستند و باید از این سرزمین کهن خارج شوند و هیچ تعلقی به این سرزمین ندارند . از حضور قدرتمندشان معلوم بود که چه قدرتهائی پشت سر شان وجود دارد ، از کشورهای عربی گرفته تا قدرتهای بزرگ همه و همه کمر همت بسته بودند تا ملتی را که فریاد آزادی و استقلال را سر داده بود سر جای خودش بنشانند . و گرنه اینجا کجا و پاسگاه مرزی فکه کجا ، و یا به عبارت دیگر اینجا کجا و العماره کجا ، برای چه به اینجا آمده اند دنبال چه می گردند و چرا با این همه یال و کوپال ، مگر نمی دانستند که فعلا بعد از انقلاب ما ارتش منظم و سازمان یافته نداریم و مگر نمی دانستند که سپاه ما جمعی نیروهای جوان و نو جو ان آ موزش ندیده هستند و مگر نمی دانستند که فرماندهان سر سپرده رژیم شاهنشاهی از ارتش و کشور فرار کرده اند و به دامان غرب یا شرق پناهنده شده اند ، نهیبی می آمد که چقدر ساده ای اینها را همه می دانند و دقیقا به همین دلیل این مقطع تاریخی را برای تهاجم انتخاب کرده اند و اضافه بر این تعدادی از فرماندهان نیز به خدمت متجاوز در آمده اند تا آنها را سریعتر به منزل و مقصود برسانند . بهر حال دل هر آزاده ای به درد می آمد و آه سردی از مضلومیت ملتش می کشید و آرزو داشت ایکاش توانی در بدن می بود و قدرتی تا بتواند آنها را سر جایشان بنشاند .
آۀ عبدی گفت ، کجا رفتی ، نفر برها را نگاه کن دارند آماده می شوند و نیروهای پیاده در حال سوار شدن به آنه هستند ، به کجا می خواهند بروند معلوم نبود ، سایه تاریکی کم کم نمودار می شد و بر گستره زمین دراز می کشید ، توپخانه دشمن مهیا می شد افراد یکی پس از دیگری از سنگرها بیرون و هر کدام به دنبال ماموریت خود می رفتند ، بعضی به سمت توپخانه ها و بعضی به نزدیک خطوط دفاعی در کنار قبظه های ادوات نیمه سنگین جای می گرفتند و بعضی ها هم به سمت نفر برهای آماده .
اولین گلوله های توپخانه شلیک می شد به کجا نمی دانم ، صدای پرتاب بلند می شد و زوزهای می آمد و پساز آن در منطقه استقرار نیروها خودی فرود آمده و صدای انفجار مهیبی برمی خاست . کلوله ها اول نواخت بسیار کمی داشت و کم کم بر تراکم آنه افزوده می شد . آۀ عبدی تند و تند گزارش می نوشت و کروکی کی کشید و بقول خودمان نقشه شماتسک یا طرح منظر تهیه می کرد .
نفر بر ها براه افتادند و هر کدام به سوئی می رفتند .، بعد از دقت بیشتر متوجه شدیم که نفر برها نیروهای کمین را سوار نموده و در خطوط مقدم پیاده می کنند و سپس به سمت کمینگاه های خود می روند . لذا وقت شناسائی ما هم رو به اتمام بود و باید جای کمین را تخلیه و به عقب بر می گشتیم تا نیروی کمین عراقی با خیال راحت .و در بستر آرام تجاوزش مستقر شود ، از این رو محل کمین را به حالت اول بر گردانده و به آرامی از محل خارج شدیم از میدان مین نیروهای عراقی به آرامی گذشته و دو نمونه از مینهای عراقی ها را برای توجیه و آموزش نیروهای عمل کننده به همراه آوردیم و به سمت عقبه خودی به راه افتادیم .
تاریکی بر همه سیطره زمین گسترده شده بود و ما توانستیم با موفقیت شناسائی را به اتمام رسانده و به عقب برگردیم ، صدای غرش توپخانه ها هر سکوتی را در هم می شکست و آرامش شبانه را به بدترین شکل ممکن بر هم می زد . نگهبانان با هوشیاری کامل حریف را زیر نضر داشتند و هر از چند گاهی برای اعلام حضور هم که شده رگباری به طرف دشمن حواله می رفت و اعلام می شد که ما هستیم ، در بین راه تا به مقر اصلی برسیم به چند سنگر سر زدیم و احوالی از بچه های خط گرفتیم . بعضی از بچه هائی که آشنائی بیشتری داشتند می گفتند باز چه خبر است می خواهید چه دسته گلی به آب بدهید .
انصافا خیلی بچه های با حالی بودند ، اکثرشان می توانستند الان در کلاسهای درس دانشگاه و یا آمادگی کنکور و یا کار و پیشه ای داشته باشند و در آمدی برای خانوائه و کمک کاری برای پدر باشند و آموه بودند در این بیابانها با آنهمه درد و رنج و سختی و در آنهمه خاک و خل دور هم جمع شده بودند ،
آخه بچه های خوب ، چه مرگتان است ، زندگی با آسایش و تنعم و گشت و گذار در سواحل شمال و پارکهای تهران و آنهمه زرق و برق و خوشی و خرمی و گشتن با دوستان دختر را ول کردید و به اینجا آمده اید . ای بیچاره ها اینجا که نون وحلوا تقسیم نمی کنند و غنائمی هم اگه در کار باشد که مال شما نیست و آخر سری هم مطمئن باشید که کسی به شما خسته نباشید نمی گوید ، تازه اگه سالم برگشتید ، و تا جائی که میدانم یا شهید می شوید و یا مجروح و حتی اگه هیچکدام هم اتفاق نیفتد و شما جان سالم بدر ببرید آنوقت هرکس شما را ببیند می گوید موجی هستید ، وانگهی نه درس خوندنی هست و نه کنکوری و نه اصلا کسی به شما اجازه سوال در این قبیل موارد را می دهد .
اصلا بیکار بودید و وارد جنگ و جبهه شدید ، خدا کنه کسی به شما نگوید اگر شما نبودید این جنگ اتفاق نمی افتاد و اصلا شما عامل جنگ بودید ، که در این مورد خر بیار و باقلی بار کن .
خوب جنگ تمام شد شمارا چکار کنیم غیر از اینکه بر آمار بیکاران و مصرف کننده های کشور افزوده ایم . بقول یکی از دوستام اگه شما را رفتگرای کشور بگذاریم اضافه می آئیم . آخه چکارتون کنیم . فکر کردید که این گونی ها را به تن کردید آدم شدید و شما رو قهرمان خطاب می کنن نه خیر شما بیکار بودید و در این معرکه وارد شدید که یا خود کشی کنید و یا اگر هم که دنیا به کامتان شد یه پستی یا مقامی و یا هم پول و پله ای نصیبتان بشه . . . . . . . .
با کوله باری از فکر های در هم و برهم راهی سنگر خودمان شدم تا آنچه که دیده بودم بر روی کاغذ و نقشه آورده و با سایر گزارشات تطبیق بدهم . در بین راه انسانهای وارسته ای را می دیدم که انصافا به تمامی معنا دلاور مرد بودند و از بهترین ساعات و زندگی و جوانی خود گذشته بودند و به این دیار برای کمک به عزت و شرف این مملکت آمده بودند . گاهی اوقات که با خودرو به مقر اصلی می رفتیم د رکناره جاده پیاده ای را می دیدیم و راننده خود بخود از سرعت خود کم می کرد تا گرد و خاک بیشتر از آنچه که هست بر سر و صورت عابر پخش نشود و بی اختیار به یاد چهار راههای تهران می افتم که هرکس بدون ملاحضه می خواهد زود تر از همه به مقصد برسد یا در هوای بارانی بگونه ای از کنار عابران پیاده عبور می کند که همه اندام آن عابر را ، خواه مرد یا زن باشد پر از گل و لای می کند .آخه این چه فرهنگی است .
کم کم به مقر رسیدیم سر و صورتمان را شستیم و پس از صرف شام به بررسی مسیری که رفته بودیم پرداختیم . گاهی اوقات که به مسیر شناسائی نگاه می بعضا متوجه سختی و تهدیدات مسیر بیشتر می شدیم . وقتی که آنهمه تجهیزات و امکانات را که قبلا به طرق دیگر شناسائی شده و روی نقشه پیاده شده بود می دیدیم متوجه سختی راه می شدیم .
معمولا بیرون از سنگر و در فضای باز شب را به سحر می بردم ، یا بالای سنگر و یا عقب وانت پتو می گذاشتم و به استراحت می پرداختم . اصلا نگران اینکه توپ یا خمپاره چگونه بر زمین فرود می آید نبودم و اصلا سنگرهای ما در مقابل گلوله های توپ و خمپاره مقاوم نبود دلخوش بودیم مواققی را در سنگر ها می گذراندیم . حفاظ ما در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب و تر کشها بود .
معمولا شبها را تا پاسی گذشته به مطالعه و یا دست نوشتن می پردازم و هر آنچه که به مخیله ام می آمد می نوشتم . تنها توجهی که داشتم به سرنوشت جنگ و شمردن ستاره ها و هر از چند گاهی به نوشتن سطوری در هم و برهم.شب را با افکاری در هم و برهم می گذراندم گاهی به فکر حرفهای رشید و گاهی در فکر توقعات رئوفی می افتادم و بهتری راه را انتخاب کرده بوده . خطوط جبهه بدور از هیاهوهای ادعائی و بدور از هرگونه تظاهر و نیرنگ و بدور از هرگونه شائبه ترس از خطوط مقدم .
شناسائی امروزمان موفقیت زیادی به همراه داشت . اصلا باورم نمی شد بتوانیم د این محل وارد بشویم و به شناسائی بپردازیم ، احساس می کردم حرفهای زیادی برای گفتن دارم و حداقل می توانم محور مالحه را از نظر شناسائی تمام شده اعلام کنم و از این بابت حیلی خوشحال بودم
پيام هاي ديگران ()
دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦امید مهاجر
موضوع انشاء
زنگ كلاس به صدا در آمد و بچه ها وارد كلاس شدند ، اين زنگ درس انشاء داشتيم و همه ما منتظر بوديم تا معلم به كلاس بيايد و موضوع انشاء را روي تخته سياه بنويسد. وقتي معلم وارد كلاس شد همه بچه ها بلند شدند . معلم با كت شلوار قهوه اي و كيف مشكي كه هميشه با خود داشت وارد كلاس شد. به بچه ها گفت بفرمائيد بنشينيد ، بچه ها هم نشستند . وقتي كه معلم روي صندلي خود نشست اول دفتر حضور غياب را برداشت و اسامي بچه ها را يكي يكي صدا زد در همين حين معلم عينكش را كه روي بيني اش آمده بود با دست چپ خود بالا زد . بعد از اينكه معلم حضور غياب كرد به طرف تخته سياه رفت و گچ سفيد را برداشت و با خط زيباي هميشگي خود موضوع انشاء را روي تخته سياه نوشت. موضوعي كه معلم براي انشاء اين هفته انتخاب كرده بود با هفته هاي قبل فرق مي كرد معمولاً موضوعي كه معلم براي انشاي هفته هاي قبل انتخاب مي كرد در اين مورد بود: كه ميخواهيد در آينده چكاره شويد و يا اينكه علم بهتر است يا ثروت و...... بود ؛ ولي اين هفته گفته بود كه شغل پدر خود را در چند سطر توضيح دهيد . معلم چند دقيقه اي با بچه ها در اين باره صحبت كرد . يكي از بچه ها با صداي بلند گفت : آقا اجازه انشامون چند خط باشه خوبه ؟ معلم گفت مهم نيست كه چند خط باشه مهم اينه كه خوب بتوانيد شغل پدرتان را توصيف كنيد حالا يك صفحه يا ده صفحه . صداي پچ پچ بچه ها بلند شد يكي از بچه ها مي گفت : شغل پدر من كارمنده و يكي ديگه از بچه ها مي گفت كه پدر من معلم است . در حالي كه من با ناراحتي سرم را پايين انداخته بودم و نگران بودم از اينكه يكي از بچه ها از من بپرسه شغل پدر تو چيه ؟ تا اينكه بعد از چند دقيقه زنگ كلاس به صدا در آمد و چون زنگ آخر بود من و همه بچه هاي كلاس به خونه رفتيم در بين راه مدرسه تا خانه به موضوع انشايي كه معلم براي هفته آينده انتخاب كرده بود فكر مي كردم كه وقتي مي خواهم درباره شغل پدرم و اينكه او كيه ، انشاء چي بنويسم ؛ وقتي به خانه رسيدم كيفم را زمين گذاشتم ، از چهره ام كاملاً پيدا بود كه از يه چيزي ناراحتم ، مادرم از من سؤال كرد اتفاقي افتاده ، چرا ناراحتي ؟ من گفتم چيز مهمي نيست و به طرف حياط رفتم ، حياطي بزرگ كه وسط آن يك حوض پر از ماهي قرمز رنگ بود . به لب حوض رفتم و دست وصورتم را شستم و بعد به سمت تاب كه روبروي حوض بود رفتم و روي تاب نشستم بعد از مدتي دوباره موضوع انشاء به يادم آمد صداي پچ پچ بچه ها كه با هم در مورد پدرشان حرف مي زدند تو گوشم بود اين موضوع مثل خوره تو جونم افتاده بود ، با خودم مي گفتم كه چرا نبايد پدرم را ببينم ؟ شايد اصلاً پدرم مرده و مادرم به من دروغ گفته كه پدرم به مسافرت رفته ؟ چي مي شد اگه يكي بود كه به اين سؤالاتم جواب مي داد. چي ميشد كه الان پدرم بالا سرم بود و من را تاب مي داد ، دوست داشتم با صداي بلند داد بزنم كه بابا بيا منو تاب بده ، اما حيف كه نمي شود ، فقط از پدرم اين خانه و يك شناسنامه داريم . يك لحظه با خودم گفتم شناسنامه ، چطوره كه برم سراغ كمد مادرم و شناسنامه پدرم را ببينم حتماً چيزي داخلش نوشته . بدون سر و صدا و در حالي كه مادر در آشپزخانه بود به سراغ كمد مادرم رفتم و دنبال شناسنامه پدرم گشتم ولي چيزي پيدا نكردم تا اينكه مادرم داخل اتاق آمد و گفت چرا مخفيانه ! اينجا خانه خودته ، اگه چيزي ميخواي به خودم بگو تا بهت بدم؟ با شرمندگي به كنار مادرم رفتم و گفتم كه معلم انشامون گفته كه درباره پدرتان چند سطري انشاء بنويسيد و من هم اطلاعاتي درباره پدرم ندارم كه چيزي بنويسم اگه امكان داره درباره پدرم حرف بزنيم ؟ مادرم در جواب گفت : من ميخواستم زودتر از اين درباره پدرت صحبت كنم اما منتظر فرصتي بودم كه تو هم آماده باشي و توانايي درك اين مطلب را داشته باشي . در حالي كه مادر اشك از چشماش سرازير شد دستم را گرفت و گفت : بشين ، او تمام ماجرايي را كه مربوط به پدرم بود برام تعريف كرد . بعد از اينكه صحبتهاي مادرم تمام شده بود در حالي كه به پدرم افتخار مي كردم و به خود مي باليدم ، سريع به سراغ دفترم رفتم و با غرور شروع به نوشتن كردم و انشامو به اين شكل شروع كردم .
موضوع انشاء : شغل پدر خود را در چند سطر توصيف كنيد .
نام : علي نام خانوادگي : افتخاري شغل پدر : فرمانده شهيد
محمد باغبانپور
پيام هاي ديگران ()
سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦امید مهاجر